جيرجيرک عاشق خرس شده بود. به خرس گفت ميخواهم باهات صحبت کنم. خرس خيلی عجله داشت. به جيرجيرک گفت که زمستان نزديک است و او بايد به غار برود. جيرجيرک گفت که موضوع مهميست... خرس در حاليکه با شتاب دور ميشد گفت اکنون زمان خواب است٬ بهار که آمد می بينمت منتظرم باش... خرس رفت و نميدانست که جيرجيرک هرگز بهار را نخواهد ديد...

/ 0 نظر / 3 بازدید