سوراخ خیس سکوت

یک جایی کودک تنهایی هست که جهان را گرفته توی دست هاش هی فرو می کند توی کاسه سوپ بزرگ اش و هی لیس اش می زند. هی فرو می کند و هی لیس می زند. انگشت اش را می زند توی کاسه سوپ و می گذارد دم همان سوراخِ بزرگ و خط می کشد. هشت تا خانه... حالا جهانِ خیسِ داغ را از بین لب هاش می کشد بیرون و مثل یک سنگ پرتاب می کند میان خانه ها.

هفت هشت تا جنین که توی سینک... آب بردشان. باید می فهمیدند که دیگر نمی شود... سرم را نمی توانستم بکنم.

دلتنگی ابرها را باد نمی برد. آرام، بی هیچ نسیمی حتی... ابرها را آب می برد.

اعتمادی به این کلمه ها ندارم. دل ام می خواهد از این خردترشان کنم. دست سردم را نباید نزدیک هیچ سوراخی ببرم حتی.

می ترسم...

یک جایی کودک تنهایی هست که شور می خندد و کاسه سوپ اش هیچ وقت تمام نمی شود و جهان را هر چه مک بزند تمام نمی شود و بازی اش تمام نمی شود و هیچ همبازی ای ندارد. یک جایی کودک تنهایی ست که با جهان بازی می کند و همچنان می خندد. از مژه هاش یخ می ریزد و موهاش سفید می شود. توی چشم هام نگاه می کند...

_ یکی هست که دوستش دارم... چشم هاش...

_ دلتنگی؟

_ آره اما... این زمان بگذار تا وقت دگر...

جهان را می کند توی دهانش.

/ 0 نظر / 6 بازدید