این روزهای بی قراری

موج... موج... موج... تمام تن ام می لرزد از ضربه های بی قرارِ کوچولوی درون ام. تمام تن ام می لرزد از هق هق اش. هیچ کاری نمی شود کرد. آنقدر ضربه می زند تا همه چیز را خراب کند و کز کند آخر گوشه ای... ماه نیست و بین بازوهای هیچ کس آرام نمی شود.  

دیشب که ماه نبود، می زد به آسمان مرا. می زد به زمین. می انداخت توی آتش. می انداخت ته ته آب. ماه نبود، و او از من انتقام می گرفت. تنها بودم، و او از من انتقام می گرفت. تنها بودم و او هیچ خیال اش هم نبود  که دارد من را توی شب تاریک می دواند. هیچ خیال اش نبود و مدام می زد توی سرم که: تنهایی! بی قراری! صبوری! آرامی! لعنتی!

ضربه هایش اشک می شدند. بی انصاف از اشک هایم هم انتقام می گرفت. می گویم بیا عاقل باشیم. قهقه می زند. لعنتی... آنقدر بلند که تمام تن ام درد می گیرد. اشک توی چشم ام بود همان روز که لب هایم را گرفت، دست هایم را گرفت، چشم هایم را گرفت، تمام من را گرفت و داد به ماه. حالا نشسته توی شعرهایم، خونِ خودم را می پاشد و من را پرتاب می کند تا قرمز بشوم. نشسته هی مدام اشک های من را شماره می کند. می داند که دل ام با خودم نیست. خوبِ خوب می داند و مدام میان تکرار "من تنهایم"، "من تنهایم"، یکی ازاستخوان هایم را می شکند. بی قرارِ کوچولوی برهنه، میان جرعه جرعه نوشیدن اش دهان قرمزش را چسباند به گوش ام: "شاعر هیچ وقت هیچ چیزی ندارد. سرزمین پدری شاعر را سوزانده اند و او در سرزمین مادری اش زندگی می کند*. در کلمات و خیال و ذهن. تو هنوز امید داری؟"

جام خالی اش را زدم توی خون ام: "تو چیزی از راز و رمز نشانه ها و سکوت نمی دانی. شاعر را ماه می بَرد**".

جام را سر کشید و لبخند زد... خون ام روی لب هایش سُر خورد. اشک ام روی لب هایم، لبخند را خیس کرد.

* در ذهن ام این شعر "رز آوسلندر"ترجمه ی "حسین منصوری" گذر کرد:

سرزمین پدری من مرده است
اینان سرزمین پدری مرا در آتش دفن کرده اند
من
در سرزمین مادریم زندگی میکنم
در کلمات

**و این شعر "چارلز بوکوفسکی" ترجمه ی "پیمان خاکسار":

آنها می‌کشند
شاعر را
می‌سوزانندش
نادیده‌اش می‌گیرند
ازش متنفرند

ولی ماه می‌شناسد
شاعر را
و بدکاران
درک می‌کنند
دردش را
و مجانی
به او می‌رسند
شاعر هرگز
نمی‌میرد

حتا هنگام مرگ
درون ماه می‌نشیند
و به کهکشان
انگشت‌اش را حواله می‌دهد
!

/ 0 نظر / 3 بازدید