مُ...

هزینه ی بودنمان را می دهیم. این حرف را آدم لوسی زد که... دستم را گرفتم جلوی دهانش... دستم را گرفتم جلوی دهانم. با دست دیگرم نوشابه ریختم توی لیوان. یخ هم داشت. یک دایره کشیدم با پام روی موکت.

_ یک چیزی بودیم یک چیزی شدیم دیگه...

تمام بعد از ظهر توی خوابم پشت صفر و یک ها بودی... تمام روز که لپ تاپم خراب شده بود و من ذهنم خیلی لجوج است. خوابیدم که بیای. طناب رو بچرخون، شمع، گل، پروانه بازی کنیم... چشم بسته بودم و چیزهایی می گفتم به تو. مثل ماهی می لغزی. شن هاش می مونه توی موهام. دل کجاست؟

_ دل نیست مرا، من خود چه کنم.

لعنت به دانشجوی خارجی. من خودم مشکلی هستم که حل نشدم. حلش می کنم...

_ بریم بیرون؟

_ گفتی شعر چیه؟

_ شاعر نبود...

_ بیا بریم بیرون. از سر سن کاترین شروع کنیم. کلی مغازه هست. کتاب فروشی. چند تا بار. تو خوب خرید می کنی. این لباس ها بهت میاد. میخوای بشینی؟ یک بار دنیا اومدی و این دروازه را نمی شه دور زد. مسیر های یک طرفه.

پرده، پرده، دروازه ایست. از این دروازه گذشتیم و دیگر گریزی از امید نیست.

_ تو که رد شدی می دونی.

بیا شعر بخونیم پس...

_ می گفت زندگی شعره و شراب و عشق و سکس...

یک لی لی بکشیم وسط همین کمپس دانشکده و همه چیز را حواله کنیم به تخم مرغ ها... این دست خط ها مال توئه؟ هوم... هوم... چی می خواستی بنویسی؟

این شعر نیست. پدرم شاعر بود با کلی کتاب و نه خیلی پول... پول... پول...

_ داری فکر می کنی؟

اینجا کاری ندارن. پول تا وقتی می دن که خوب کار کنی. دانشجوی خارجی...

بیا پرده ها رو بکشیم و سه روز اصلا نیاییم بیرون. کلی دایره بکشیم. ته اقیانوس؟ آب رو می ریزی روی زمین. بغلم کنی خیس می مونی؟ آینه رو بده نگاه کنمت...

_ تو ذهنتو فروختی؟

بیا برگردیم تهران. آسمون تهران... دست می زنم به گوش هام. چی آویزونشون کردی؟ بی خوابی؟ آسمون تهران؟

دلم برای نوشته هام تنگ شده به تو. تمام نوشته هام که به تو. دایره های نا تمام میل. مُ... یک لحظه چشم هامو بستم .خونه سرد نیست.  دوتا مجسمه ی فیل رو سر و ته کردم بالای قفسه ی کتاب ها. یک مدت اینجوری باشن حالا. مزه ی نوشابه زیر زبونمه. پپسی. روی میز هنوز کتابا موندن. هیتر رو خاموش کردم. خوبیه این موکت ها همینه که همیشه کف خونه گرمه. این لپ تاپ مسنجر نداره هنوز. مال خودم نیست.امشب سر و ته می خوابم روی تخت.

_ وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟

_ ذهنم داره بال می زنه. توی همین اتاق. دلم برای نوشته هام تنگ شده به تو...عزیزکم...

_ تب که نداری؟

_ نه باید کلی حرف بزنم فردا و خب می دونی که دوست ندارم اشکم دربیاد جلوش. یور رایت... یور رایت...

_ هوم...

_ صداشو بلندتر کن. هم هیکل قشنگی داره، هم قشنگ می رقصه و تخم مرغ ها مدام از تمام افق ها طلوع می کنن... با جنین. بی جنین.

_ گچ صورتی داری؟

بر آنها می گذریم. باشد که بشویم...

ریز می خندی.

/ 0 نظر / 3 بازدید