از میان نوشته های نامرئی (7)

دور تا دور شیشه بود اما از بیرون کسی چیزی نمی دید. توی افق شرق آتش بازی می کردند، توی افق غرب دود بلند می شد. یا شاید توی افق غرب آتش بازی بود و در افق شرق دود. که پایین دریاچه ی قشنگی بود و وقت دلتنگی می شد روی بالکن خانه نشست و هی دریاچه را نگاه کرد یا آتش بازی را یا دود ها را. زمان در این خانه هیچ وقت تغییر نمی کرد و برای همین هیچ وقت خورشید در نمی آمد و کسی اینجا پیر نمی شد. من ولی وقت دلتنگی تنها زل می زدم به سقف. روی سقف همه چیز بود. بعضی چیزها با چشم های بسته دیده می شدند. بعضی چیزها با چشم های باز. سکوت بود و کلمه ها توی هوا خط هایی می کشیدند و بعد فرو می رفتند در گل های دامن و تاب موها و گوشواره های دایره ای، یا روی کاغذهای سفید، بی صدا نامرئی می شدند.

کاغذی را می گیرم جلوی نور. حروفی پیدا می شوند.

پای درختی با برگ های نارنجی زیر آسمانی زرد، بالای دره ای، سنجاب های قرمز روی درخت جیغ می کشیدند. کسی چند قدم آنطرف تر، درست در لبه ی پرتگاه، مدام چاقو را فرو می کرد توی شکمش و هیچ وقت نمی مرد. می دانست کجا درد می کند اما خود درد را پیدا نمی کرد. چون درد می کشید زنده بود. زیر لب گفتی که درد هشدار زندگی ست و دایره ای خونی روی صفحه ها پخش شد. رگ های دستت بیرون زد و گُر گرفتی.

خورشید از بین ابرها ضعیف تابید و کلمه ای لغزید.

دارد می پیچد. همه جا را خیس می کند. سرد  است. مچاله می شوم .دست هام را دو طرف بدنم حلقه می کنم. و او هی می پیچد و هی همه جا خیس می شود و باز من مچاله می شوم و تنها گرمی، همان رد پیچیدن اوست روی تنم. سرم را از سرما کرده ام زیر لحاف. ناخن هام را فرو می کنم توی گوشتم. و هی می شمرم تا چشم هاش دیده شوند. باید می شمردم تا چشم هاش برگردند. و تا چشم هاش نبودند من نمی توانستم ببینمش که مدام می پیچد و هی همه جا را خیس می کند. لرزیدن شروع می شود. تند تند. می شمرم. و هی پایین می روم و پایین تر و پایین تر و تاریک تر که بین راه چیزهایی هست که برق می زنند گاهی و من خیال می کنم چشم هاش هستند و اما انقدر نمی مانند که... همه جا خیس هنوز... انگار قرار است به دریاچه ای برسم یا یک گودال آب و اما هیچ چیز پیدا نیست مگر گرمایی که بیشتر می شود و من هنوز دارم می شمرم. از جای ناخن ها چیزی کنده می شود. دستی از جایی می افتد. یک پا. بعد کلی دست. کلی پا. بعد اسب ها و یال ها و چشم های مورب و صورت های آفتاب سوخته و بیابان. بیابان که بالای سرش مو می بارد. مو نیستند. سوزن های باریکی هستند به اندازه ی مو. فرو رونده در پوست. دست می زنم روی موهام. موهای من تاب دارند، خطِ فرق دارند، اما مدل آرمانی ندارند. باید کوتاهشان کنم. دستم با تکه ای از موها با هم می افتد پایین زیر گنبد سلطانیه. نور وحشتناک زیاد است. صفحه ها خشک می شوند. کناره هایشان تا می خورد. من حتی یک حرف را هم نمی توانم ببینم. او همچنان می پیچد. باید حرف ها را ببینم. حلقه می زند. تنگتر می کند. دست هام را می گیرم روی چشم هام.

حروف یکی یکی پیدا می شوند به توالی. این بار نه روی صفحه که کف دست هام.

خیابان دراز است. داغ و شرجی. دور و برش ساختمان های کوتاهِ سفید با سقف های قرمز. وسطش، بلواری با ردیف وان های پشت سر هم. توی هر وان یک درخت و بالای هر درخت یک تکه ابر سفید. وقتی من رسیدم اینجا خیابان ساکتی بود. اما کسانی اینجا امده بودند و توی وان ها خودشان را شسته بودند و بعد که کارشان تمام شده بود شاید کف خیابان دراز کشیده بودند و نامرئی شده بودند. شاید مرده بودند. شاید کسی برده بودشان. شاید از دریچه هایی مخفی  رفتنه بودند جایی دیگر. بوی شامپو های مختلف می آمد و قطره های آبی که ریخته بود دور و بر بلوار. این حوالی حتما یک دریایی هست. گاهی بوی شن های خیس می آید و ماهی.

صفحه را می گیرم توی نور آفتاب.

شیشه ها پایین می ریزند. کره های خیلی ریز. سر را می گیری بالا زل می زنی به آسمان. یکی یکی می ریزند توی چشم هات. آرام قل می خورند پایین از گوشه ی چشم ها. نور ضعیفی از جایی ناشناس می تابد. و شیشه ها روی زمین برق می زنند. قشنگ. آنقدر که نمی شود راه نرفت رویشان. شیشه ها بی صدا خرد می شوند. دردی ظریف و سبک. کفش هات که تنگ شده اند توی دست هات. روی این شیشه زارِ براق صفحه ای می افتد پایین.

روی صفحه کلمه ای می لرزد. چشم هایی که آنجا جا مانده بودند را حالا اینجا می بینم...

تو نُه سال ات بود. خوشگل. چشم هات... یک مرد کت قهوه ای با شلوار خاکستری تکیه داده بود به دیوار و هی مدام دور گردنت گل می انداخت. عینکش را روی بینی اش جابه جا کرد و پرسید دوست داری چه کاره شوی. تو گفتی یا راننده می شوم یا پیامبر. مرد کت قهوه ای از توی جیبش یک سیب زمینی کبابی در آورد و گفت که این را فقط به پیامبرها می دهد... من می دانستم که تو عاشق جاده می شوی. کسی این را فیلم گرفته بود و گذاشته بود بین موها. زیر فیلم هشتصد و سی و نه تا لایک خورده بود و یک صفحه هم وصل شده بود به آن.

صفحه را روی آتش گرفتی. کناره هاش که سوخت کلمه را دیدم.

کلید را می چرخانی توی قفل. باز نمی شود. چند بار. محکم تر. چشم های متعجبت سُر می خورد روی شماره ی در _ ششصد و بیست و چهار_ و دست هات شل می شود. اشتباه آمدی. یک طبقه پایین تر. راهت را می کشی می روی. نرسیده به انتهای راهرو، در ترقی صدا می کند. می ایستی. زل می زنی. کسی بیرون نمی آید و درست همین حالا من باید برایت بگویم که پشت در پیرمرد و پیرزن روی صفحه ی کاغذ نقطه بازی می کردند. پیرزن را باید جوری کسی می کشید پشت در تا از دور پیرمرد را نگاه کند. از اطمینان، ابهام و حیرت تو که گذشت چشم دوخت به پیرمرد.

باید کلمه ی روی هر صفحه را مرئی می کردم. در ترکیبِ حروف، اشیا یکی یکی استحاله می شدند و من به جایی پرتاب می شدم. حروف را متوالی می خوانم. کلمه ها را متوالی می چینم. ولی تمام این تصاویر در لبه هایی محو به هم می رسیدند و گاه همزمان دیده می شدند. انگار مکان ها در هم تداخل می کردند و لولای آنها یک شی بود یا خاطره ای، عطری، رنگی، عشقی، دردی، تمنایی و سکوتی. آنجا که کودکی زاده می شود، شال گردنی بافته می شود، دامنی را باد می زند یا عروسکی پرتاب می شود به هوا.

در یک افق آتش بازی ست و در افق دیگر دود و اینجا تنها یک شمع روشن است. شبحی بر فراز سر من است که من نمی شناسمش. همانقدر که یک ماهی کوچک اعماق آب را. صفحه را می گیرم بالای شمع. کلمه ای پیدا می شود. حروف را متوالی می خوانم. شیشه ها توی چشم هام ذوب می شوند. این کلمه هیچ مکانی ندارد

/ 0 نظر / 3 بازدید