تمام نوشته ها دروغ اند. از ژست قوی بودن متنفرم... نمی توانم بنویسم و برای همین می نویسم. همیشه باران می بارد وقتی شب است. چشم های فسفریِ گردی خاموش و روشن می شوند.

سرما و رادیویی که زمزمه می کند آرام از ایستگاه هایی ناشناس. چقدر خسته ام. می ترسم. ته این جاده می خوابم... تکه پاره می خوابم. شاید آدم فقط همان چند دقیقه ای که تازه از خواب بیدار شده زیباست.

یک خانه ای هست که دو تا اتاق دارد و یک سالن بزرگ که بین دو تا اتاق جاخوش کرده. از اتاقی که همیشه ی خدا روشن است و روزهای زمستان نور آفتاب تا نصفه اش می تابد می روم توی اتاقی که پشتش یک حیاط خلوت یک متری ست و بالاش نورگیر دارد و روزها نور کمرنگ و نرم از پنجره ای که رو به روش دیوار است می تابد.

طبقه ی چهارم است. راهرو ها پهن و خالی. چراغ ها خاموش. آپارتمان چهارصد و بیست و یک. در را که باز کردم آفتاب از بین فیلتر برگ های سبز افتاد توی خانه. گل های سفید خیلی درشت بین برگ هایی که تمام پشت پنجره را پوشانده بودند. گلبرگ های بعضی هاشان ریخته بود. پشت پنجره خیابان بود. بعدش تپه بود. ولی حالا هیچ چیزی دیده نمی شد. کف خانه قرمز بود. موکت بود یا شاید فرش. و بین پرزها قاصدک هایی ریخته بودند. دنبال قطره ی چشم آمده بودم اینجا.

خیابان پهن بود و خالی. ساختمان های بلند دور و بر خالی ترش می کردند. یا به نظر من این جور می آمد. هیچ وقت دقیق نفهیدم چرا این خیابان اینقدر خالی است. با وجود گل های وسط بلوارش و تیرهای چراغ برقش و ماشین هایی که رد می شدند و "سکند کاپی" که در حاشیه اش بود. تابستان اینجا حتی نمایشگاه مد هم بود.

تمام روز باران بارید. تمام شب. دیوارهای راهروها خیس اند. راهروهایی که زیر زمین اند با ردیف چراغ های زرد کم سو. یا بالای اخرین طبقه ی یک برج بلند با ردیف مهتابی های رنگ پریده. می شود به دیوارهاشان لگد زد وقت عصبانیت. می شود داد کشید بینشان و صدات هی برگردد به خودت و هی برود و باز برگردد. می شود ساکت شد و به صداهایی که گیر افتاده اند برای همیشه میان دیوارهای آنجا گوش داد. دیوارها تمامشان خیس است. توی راهرو ها شلنگ تخته می اندازم. برق ها رفته. دامن لاس وگاسی می پوشم. هیولاها همه زیپ شلوارشان باز است درست وقتی دارند می ترسانندت. یکی دارد لباس هاش را می اندازد روی بند. بند توی راهروهای تاریک. خنده ام می گیرد.

کمی دورتر می روم تا ساختمان را ببینم. ادم های توی ساختمان را ببینم. سایه هاشان را می بینم. دست هاشان را تکان می دهند و حتما دارند حرف های مهمی می زنند. تا هیچ کدامشان بیرون نیایند اتفاقی نمی افتد اما. تابستان است. پاییز می شود و هیچ کدام بیرون نمی آیند. باران می زند باید بروم چتر بخرم. وقتی برمی گردم پشت پنجره ی خانه هیچ سایه ای نیست. کسی دست هاش را تکان نمی دهد. رفته اند چتر بخرند شاید. کمی دورتر می روم و همه چیز محو می شود...چشمها خیس می شوند. اینجا قلمروی سکوت است. با کلمه هایی که در فضاش ابر می شوند.

اینجا همیشه باران می بارد وقتی شب است. چشم های فسفریِ گردی خاموش و روشن می شوند.

سکوت، سرما و رادیویی که زمزمه می کند آرام از ایستگاه هایی ناشناس.

کاش پَر بودم. با شیارهای ظریف. سبک روی آب. توی باد. روی زمین.

 

پ.ن1: کاش حال ادمیزاد قابل گفتن بود. ان جور که کسی تا به حال نگفته. ان جور که کسی تا به حال ننوشته.تمام نوشته ها دروغ اند. مگر نه سکوت؟

پ.ن2: حس ها قلب های قرمزند. گشوده.

پ.ن3: چه پریشانم... چه گنگ...

/ 0 نظر / 3 بازدید