استریپر نابغه ای بود. هیچ کس تا به حال دقت نکرده بود ولی از همه چیز چند تا داشت.

_تو خیال می کنی من از همه چیز چند تا دارم.

همیشه اول از انگشترهاش شروع می کرد و بعد دورت می چرخید. تو هم می چرخیدی. گاهی تند می چرخید و تو سرگیجه می گرفتی. هیچ وقت پول نمی گرفت. بعد هر مرحله یک ستاره می انداخت توی دهانش و از دهان تو خون می آمد. ستاره ها برایش کافی بودند.

_ من یک عالمه مشتری دارم.

تو ولی می دانستی که تنها مشتری اش هستی. خوشگل بود. تمام چراغ ها را خاموش می کرد و تو هی جایش را گم می کردی تا سرش را می گذاشت روی زمین و یک ستاره می چسبید به موهاش.

_ اینها گرد و غبارند.

سرش را که می گذاشت روی زمین، خوابش می برد گاهی. تمام حرف ها را وقتی می زد که خواب بود. می گفت که وقتی بچه بود فکر می کرده فقط خودش یک چیزهایی را می فهمد. وقتی به کلمه ی "من" فکر می کرده یاد یک زن می افتاده که توی سوپر مارکت ماست می خرد. سوپر مارکت تاریک است و دیوارهای خانه ها سفید و هوا گرگ و میش.

_ "زبونم بند اومد، بریده شد افکارم".

البته خیلی چیزهای دیگر هم گفته بود... گاهی حتی کلمه هایی نامفهوم. صداش را نه می توانستی باور کنی نه می توانستی گوش ندهی. با صدای آهسته ی خیال حرف می زد. دوست داشت خودش را توی آینه هایی که می گفت توی اتاق اند ببیند و برای همین مدام می چرخید. اتاق، تاریک بود.

_ من سایه ی ستاره ها رو می خورم.

ساکت نگاهش می کردم. وقتی که می رفت گلوم می خارید و سکسکه می کردم. دهنم طعم خون می داد. حتما حالا دیگر هیچ لباسی روی زمین نمانده بود. چراغ ها را روشن نمی کردم. سرم را می گذاشتم روی زمین تا شاید ستاره ای بچسبد به موهام. من ولی موشک های کاغذی می گرفتم. نیاز نبود که ببینمشان. همین که توی دستم می گرفتمشان حس می کردم که بعضی هاشان نوشته دارند. توی تاریکی روی آنها که سفید بودند می نوشتم.

_ "که در این آینه صاحبنظران حیرانند".

آب بود و آب اشک بود و اشک ستاره بود و ستاره پله بود و پله غبار بود و غبار جهانی بود با میلیاردها ستاره ی زنده و مرده که گاهی عطسه می کردند، یا کرده بودند. توی کشتی بودم و می گفتند کشتی غرق می شود و صف ها مدام طولانی تر می شد. پس وُرد وارد می کردند، چند سئوال جواب می دادند و قایق های نجات یکی یکی پر می شدند.

توی صف می ایستاد که از صف بیرون بپرد. توی کشتی می چرخید و نگاه می کرد. کشتی بزرگتر می شد. گاهی موشک ها را پرتاب می کرد که از بالای صف ها بگذرند و بالای سر قایق های نجات کمانه کنند. توی یکی از بی شمار گوشه های کشتی بود و کشتی غرق می شد/نمی شد.

/ 0 نظر / 10 بازدید