راز/ بین نوک پرنده های نامرئی

تابستانِ بی کناره،

وسطِ آب درختی شد که سایه نداشت

انگوری روی پله ای له شد

چشم هاش دو چروک ظریف برداشتند

و شریانی آغاز شد از جایی که دست هایی روی گلدسته ای قطع شده بودند

پله های بنفش

 

شب،

می دوید با کفش های پاشنه بلند

میانِ گلوی ماه

ماه،

میان گلوی پرنده های نامرئی

و پرنده ها میان نوکشان تمامِ حفره های همیشه

کسی آنها را ندید

کسی آواز خواند و موهاش ریخت روی زمین

کسی آواز نخواند و میز را چید

کسی پنجره ای را بست و پنجره ای را باز کرد

زیرِ گوشِ شب دو شعله لرزیدند

شب، خوابش برد

و آنها توی سرهامان پرواز می کردند

 

روز؛

پرنده های مرده را می ریختند توی چاه

تا دوباره زنده شوند

پرنده ای دستش را گاز گرفت و او خوابید.

حفره های خالیِ نا مرئی را آب و باد و خاک و آتش پر کردند

 

راز؛

از سر انگشتی نُتی چکید و هیچ وقت نواخته نشد

روی صفحه ای که تا خورد

زنی همیشه در راهروها تنها ماند

و زن هایی خیس تر موهاشان را بافتند و شکافتند و بافتند

آجر به آجر نفس های مواج

کوه ها از حفره ها به زنگ ها کشیده می شدند

ابرها ساختمان های سیال را نگاه می کردند

و تمامش پنجره بود

پنج قطره ی داغ، رگ دستی را زدند

و کسی نمی دانست چند تا ماندند که شاید چاه پُر پرنده شود

از لای در

نطفه ای سرک می کشید.

 

سکوت؛

هیچ کس از هیچ کس تنهاتر نیست

فقط بعضی ها سایه ی پرنده هاشان را پیدا نمی کنند

مارپیچ ناتمامی بر آب

کسانی همچنان می بافند

کسی می دود

و درخت های انگور در حافظه ای بی نام

می رقصند

از زمین به آسمان پَر می بارد


...

 

همین شعر در کتاب شعر ویژه هشت مارس

/ 0 نظر / 8 بازدید