قرمز

یک جاده است که مه. و مه روی قرمزها. که برگ ها روی زمین قرمز و برگ ها روی درخت ها قرمز. یک جاده است که دورش همه اش کوه است و دیوار شده با سنگ ها و درخت های نیمه برهنه. یک سر جاده توی مه بود و مه داشت همه ی قرمزها را می برد با خودش توی دهان آن که سرش نمی دانم کجا بود توی مه. یک جاده است که توی مه و برگ ها همه قرمز و دم غروب می تواند باشد یا سر صبح یا شاید اصلا وسط روز که تمامش مه بود و دیگر خورشید نبود که ببینمش یا من فقط قرمز می دیدم و دو نفر که احتمالا باید مه شکن می داشتند. و دو نفر که تو صورتت خیلی نزدیک من بود و داشتیم حرف می زدیم و من سردم بود خیال کنم. و تو آستین کوتاهی داشتی تنت که رنگش یادم نیست. و هیچ سردت نبود... باد زد وسط برگ ها و مه همه اشان را برد و قرمز ها همه به هم لغزیدند و رویای با چشم های بسته تمام شد. رویا هیچ وقت تمام نمی شود اما... اینجا از تیک تاک باران گرفته. و همه چیز را دارد آب می برد... لبخند می زنم توی آینه و چشم هام زیادی سیاه برق می زنند و قطره های زمان ریخته روی موهام. می خواستم تمامشان را بتراشم یک روز...  

عزیزم تو لباست قرمز نبود؟

/ 0 نظر / 3 بازدید