سایه روشن باد

شب و حالا می شود بروم بدوم تمام شب را. سوزن ها را همه گذاشتم بزنم توی چشم هام. توی چشم هام. حالا کلمه مذاب است و من حتی یک نقطه هم نیستم که خط باشم یکبار.

با دست هاش موج درست می کند. با دست هاش باد درست می کند. خاک درست می کند. آتش درست می کند. روی همین زمین که هیچ جاش سایه، سایه شد. 

رفتم فریاد بزنم. صدایم گم ات شد. گم نشدی که من را با خودت بی خودم می بری. تو هزار توی من. من باز چشم می گذارم با چشم های سوزن سوزن. بیا ستاره های توی رگ هام را موج های دست هات ببرند. وقتی اینهمه تو باشی، من هیچ وقت شاعر نیستم. 

بالش های کوچولو را خطاطی می کردی با جوهر های رنگی. تمام بالش های خطاطی شده ات را می آوری. با لالایی های سفید. آرام روی موج ها. باد از روی تپه ها بگذار بوزد و از نوک مژه هام قطره قطره بریزد پایین خواب.

_ شب چشم گذاشته. بریم قایم بشیم؟

_ خوابت می بره...

چند تا چراغ هست اینجا و خیابان که شیب و یک چراغی توی آسمان دارد خط می کشد. یک چراغ لرزان افتاده ته آب.

رفتم باران را نگاه کنم. رفتم باران نگاهم کند. ستاره های نوک انگشت هات را بده به شب. این سر دنیا هم شب شده...

جوهر های رنگی توی آب می رقصیدند. باد دارد می لرزد و من انگار خواب شدم...

_ ما همیشه روز اینجا بودیم. شب اینجا چه شکلی می شه؟

_ تو از پشت پلک هات می بینی...

/ 0 نظر / 5 بازدید