جزیره های مربایی

آنجا ظهر تابستان بود و از پنجره جنگل ها دیده می شدند و من موهام فرفری بود. اینجا صبح زمستان بود و درخت های لخت در جزیره های بی خوابی بودند.

کلاه فروش دیوانه گفت چون امروز روز تولد ما نیست، تو کلی شیشه ی مربا می آوری و آلیس در سرزمین عجایب قدم می زند و من خواب می شوم.

گل بنفش ها دارند برگ ها را می لرزانند. چه قشنگ می خندی تو...

_ عزیزکم تو اگه کوچولو بشی من هم با تو میام زیر میز.

_ فقط خوابیده بودیم؟

_ نه...

 

خلاصه ی صوتی کتاب آلیس در سرزمین عجایب، نوشته ی لوییس کارول، ترجمه ی زویا پیرزاد (بازخوانی کامل نیست  اما  اجرایش به دلم خیلی شیرین نشست هدیه ای بود انگار در یک صبح بی خواب دلتنگی. من کوچولو شدم. یک روز متن کامل را می خوانم)

/ 0 نظر / 3 بازدید