...

در شکم ماهی.

بالا

ماه ناپیدای قشنگ

پرسه زن.

گرسنگی ابدی.

...

به پدرم؛

 ناگهان شب ها ساکت شد و روزها نامرئی

 

تخم می گذاشت

پرنده که از میان نوکش تابستان می ریخت و بمب های کوچک

و پنجه های ظریفش روی رگ ها.

پاها که روی امپراطوری چهارشنبه با هیولاهای کاغذی بر سقف بلندش

بی بطری ودکا و سیگار و یخ و آبمیوه

مرداد، پرده ای بود

آبی و وسیع و میرا

/ 0 نظر / 8 بازدید