دلتنگی... ترجمه به کلمه

سرم خیلی بزرگ شده. الان می ترکد. دست هام سنگین. تکانشان بدهم می میرم. لب هام چسبیدند به هم. باز نمی شوند. باید خیلی زور بزنم تا باز شوند. ها...حرف زدنم نمی آید... ه... ه... ه... کلمه ها تمام نمی شوند. چشم هام خشک و قرمز. باد کرده ام. نمی شود ماند. جا نمی شوم هیچ جا.  بیرون ابر و باران و سرد چقدر...توی خیابان که اما گریه نمی کنند. توی خیابان که گریه نمی کنند. چهارتا تقاطع که بیشتر نیست همه اش را دویدن که توی خیابان نباید گریه کرد... توی خیابان که... چشم ها سرخ اند... ولی توی خیابان باید دوید. خیس خیس... توی خیابان... روی باد... تصویر... بغض... درد... آخ... آخ... آخ. تاپ تاپ... ت... ت... توی خانه... ه ه ه ه... اشک. توی خانه می شود هر چقدر گریه کنی... هق هق هق...

این خرده های تیز شکسته ی درونم، چشم هام را می خراشند... تو چشم هات را باز کن اما...

.......................

حالا همه جا ساکت است. اشک بی صدا قِل می خورد. چشم هام را می بندم وفرو می روم مثل سنگی که توی آب...

......................

نفهمیدم خوابم برد یا نه. حالا خانه کمی تاریک شده. باید چراغ ها را روشن کنم. پرده ها را نمی کشم، شب شدن خیابان را تماشا کنم. کسی چه می داند... با خودم زمزمه می کنم.

باشد اندر پرده بازی های پنهان.

یک ردیف چراغ نارنجی سوسو می زند.

/ 0 نظر / 5 بازدید