آب نبات های قرمز

چرخ چرخ چرخ چرخ... دایره... تن ام داشت شعر می گفت... با الفبای خودش. بیدار شدم. نمی دانم چرا تکرار می کردم، م... چشم هام را بستم و پشت پلک های بسته ام گفتی یک چیز دیگر بگو... و من گفتم، م. کلمه ها را خاموش کردی و خوابیدم. و تو باز دستت را گذاشتی روی تنم. آتش بازی لغزانت شروع شده بود. تو بیدار شدی همیشه که من می خوابم.

_ تو معتادش می شی...

_ اوهوم... می شم.

بیدار شدم نمی دانم چرا تکرار می کردم، م. 

 دست می کشی روی موهام. می گویم باران که شروع بشود کوچک می شوم و می روم زیر میز... دورتا دورم دیوار آب هست و من جایی که هستم خشک است. توی کوچه گودال آبی بود دیشب که ته اش چراغ بود و بازتاب قطره های سقوط می کرد به اسمان... دست می کشم روی موهات. شب نیست هنوز...

_ بعد بارون چی؟

_ نمی دونم بعدشو...

_ من هم با تو میام...

صورتت زبر بود. زیر لب هام وقتی بوسیدمت. زیر انگشت هام وقتی رد لب هام را پاک می کردم. و حالا که گرفتمش میان دو تا دست هام. چرا بغلت نکردم؟

باران می آمد و من چتر نداشتم. هر دو خیس خیس شدیم. یک میز که خیلی کوتاه است و پایه هاش کوچک اینجا نبود. تا دلت بخواهد اما درخت لخت بود. و یک جایی گوشه ای حتما چند تا گل بنفش کوچک بودند زیر برگ هایی خیس. تو اگر ...

_ تو اگه کوچولو بشی من هم با تو میام زیر میز.

_ من این سر دنیا آخه چی کار می کنم عزیزکم؟

از جایی شروع می شود و حرف... کلمه می بارد. تمام دنیا دارد چشمک می زند و ما همیشه فکر می کنیم داریم پیوسته می بینیم و خب چیزهایی توی دنیاست که بی شک هیچ وقت نمی بینیم. نگاه می کردم به چشم هات. دستم را فشار می دهی. این حال، حال دایره های پنهان است. کاش نقاشی بلد بودم...

بقیه اش را باید دم گوش ات بگویم.

_ حالا هیچی نگو... می دونم...

انگشتت را می گذاری روی لب هام... لب هات را گذاشته بودی روی لب هام. همه را بگذار باد ببرد. امپراطوری کلمه ها از هم می پاشد. اینجا قلمروی صداهای بازیگوش شبانه میان خواب و بیداری ست. چه قشنگ می خندی تو. خنده ام میگیرد. با اینهمه آب نبات قرمز...

صدات می کنم

قطره های کلمه بخار می شوند

خیلی ساده،

دوستت دارم.

/ 0 نظر / 5 بازدید