سایه ی نارون ها

چشم هایش... راستش اصلا بسته نبودند که باز شوند. باز هم نبودند که بسته شوند. اصلا نبودند که بود شوند یا اینقدر بودند که نبود نشوند... از بودن موج های مه آلود پیشانی ام فقط "چشم هایش" می شوند.

اینجا چقدر نارون دارد. توی داغِ تابستان که راه می روی، دستی مدام از خیابان تو را هل می دهد توی خودت. یک عالمه آدم و صدا و ماشین مدام تو را می کشند بیرون از خودت. حالا چون داغِ تابستان است و چون یک عالمه ماشین و صدا و کلی آدم، پس هی از خودت مدام بیرون می افتی و مدام فرو می روی. راستی خیلی نارون دارد اینجا... تنها که باشی و هی فرو بروی و در بیایی، همه اشان سایه اشان آنقدر تا ابدیت جاری می شود که انگار خیس.

تابستان همیشه بوی کولر آبی می داد و مزه ی میوه های خوشمزه. سیال بود در بعد از ظهر های طولانی و نمی دانم چرا کمی هم حسرتی مبهم... اگر خیال می کنی این آلوها خوشمزه نیستند حتما یک جای کارت می لنگد.

همه فکر می کنند که وقتی خیلی خوشحالی باید بخندی و وقتی ناراحتی باید اشک بریزی درحالیکه بعضی خنده ها اصلا ربطی به خوشحالی ندارد و بعضی اشک ها هم اصلا ربطی به ناراحتی ندارند. بعشی اشک ها درست وسط انفجار خنده جاری می شوند. بعضی خنده ها هم درست وسط سیل اشک ها سر و کله اشان پیدا می شود. اینجور وقت ها ادم قیافه اش خیلی عجیب می شود. همین جاست که آدم ها ناگهان سلول هایشان را در یک زمان هم به خاطر می آورند هم فراموش می کنند. یک جورهایی شبیه داستان ققنوس است. 

حالا گاهی وقت ها بدجوری دوست دارم وسط حرف های جدی بخندم یا صبح ها توی آینه ادا در بیارم.  

سینما جای خوبی ست. تاریکی اش مثل دروازه ای می شود به دنیایی دیگر. می شود کمی زندگی کنی جایی دیگر. با آدم هایی دیگر اصلا. وقتی نشسته ای خیلی تنها می شوی ولی می توانی گاهی اشکی هم بریزی با أدم های دیگر، توی دنیای دیگر.

"آمدن" همیشه شوق انگیز است. مثل "کودکی" می ماند. مثل هر هر خندیدن و برق زدن چشم ها. مثل وقتی ست که دل ات از اتفاق هایی که هنوز نیفتاده قیلی ویلی می رود. مثل تاریک روشن دم صبح است. همه اش منتظری توپ سرخ یواش یواش بالا بیاید. در "آمدن" شوق "ماندن" است. شاید بمانم. "رفتن" ولی درد دارد. "رفتن" شاید "آمدن" به جای دیگر باشد ولی وقتی می گویم "رفتن"، این ور دروازه ایستاده ام. در "رفتن" همیشه یک حس ارضا نشده به "ماندن" است. می خواهی بمانی، اما نمی شود بمانی، و نباید بمانی و نمی توانی بمانی و همین است که "رفتن" درد دارد. "ماندن" همیشه آرزوست انگار... از خیابان که رد می شدم فکر می کردم حالا همان جایی هستم که پشت اقیانوس ها دل دل اش را می کردم. و من هنوز باور نمی کنم که اینجا هستم. و همین است و می دانم با حسرت می روم. همین است... 

کلمه ها را "خواندن" بهتر از کلمه ها را "نوشتن" است. در کلمه هایی که می نویسم هیچ تسلایی نیست. هیچ با من مهربان نیستند. نگاه که می کنم می بینم ازشان متنفرم. خیلی ریاکارند. هیچ وقت آن چیزی نیستند که نشان می دهند. و همین است که هیچ وقت نمی شود به اغوششان اعتماد کرد. هیچ تسلایی نمی دهند. بی شرف اند بیشتر. تسلایی نیست مگر شاید در دل دردهای گاه و بی گاه و سکوت... شاید...

زیاد که بروی و بازگردی خاطره ها بی رحم تر می شوند و غیاب ها پر رنگ تر... گاه توی خیابانی اشک توی چشم هات جمع می شود. بازگشت گذشته را به روز می کند ولی خیلی ناشیانه.

کسی نمی داند "فروپاشی" از کجا آغاز می شود. کسی نمی داند از کجا "مقاومت" آغاز می شود. کسی نمی داند از کی "تسلیم" می شویم. حالا دو هفته بیشتر است که اینجایم. ناراحتی دور و بری هایم را درک می کنم. دوستشان دارم و حق می دهم به همه اشان که به من بگویند بی عقل یا بخندند یا حرص بخورند. گاهی حرف زدن کار بی نهایت دشواری می شود. کلمه هایی که به زبان می آورم بیشتر هرزگی می کنند انگار... اشک ها هم همین طور. اینجاست که فقط یک چیز را نباید فراوش کنم... هیولاها و ترس ها را بگذارم برای عالم رویا و کسی را نگران نکنم. 

می دانم که در "رفتن" هم تسلایی نیست. اما چاره ای نیست... باید رفت...

/ 0 نظر / 6 بازدید