چند قطره سیل

از صبح شروع شده یک ریز و می بارد. خاکستری. نشستم نگاه می کنم به تو پشت صفر و یک ها.  یک طرف دنیا یک چارپایه افتاد و نمی دانم حتما کلی رود بی قرار توی تنی بودند که ولوله کردند تا به سکوت بریزند. ریختند. این را پسری گفت که چارپایه را کشید و روی گونه اش جای زخم های مادرش مانده بود وقتی می مرد. چارپایه افتاد و باد می زد زیر دامن امپراطوری نفرت تا یکبار دیگر چاقوی مهیبش را ببینیم میان پاهای زمختش. دیدم. این را زنی گفت که موهاش را بافته بود و با انگشت خود ارضایی می کرد. آسمان انجا خاکستری ست. زن مُرد...

دلتنگی مثل عطر هست. کافیست یک نفس عمیق بکشی و چشم هات را ببندی. میان ذرات هوا. و خیال کنی که زمان یک نقطه نیست. یک منشور بزرگ است. که تو هیچ وقت تمامش را نمی بینی. و تو بی شک همان نقطه ای را هم که خودت ایستادی نمی بینی که چشم هات به ستاره ایست روی لبهایی دور.

تمام شب خیال می کردم حالا تو می خندی. یک جوری نگاه می کنی که چشم هات انگار توی دریا شناورند. توی خاکستری هستی و هنوز اینهمه ستاره؟

تو قشنگی.

کوتاه... شاعر مُرد... یکی یک پنجره را بست و یک پنجره را باز کرد و دو تا شعله بودند که داشتند سر دو تا شمع می لرزیدند باز. اینجا کلمه نیست. که فقط وای...

مرگ، پشت پرده هایی نشسته و آرام تکان می خورد. من یک بار دیدمش از پشت که کسی را می برد پشت پرده ها.

سکوت... خیال دستم را می گیرد می برد با خودش. خوب می توانم توی جنگل باشم و تو باشی. ته آب باشم و تو باشی و زیر یک آسمان ناشناسی باشم که تو باشی و عقربه ها را آب برده باشد...

سرم خیلی بزرگ شده و تکان بدهم قلپ قلپ صدا می کند آب اقیانوس های قرن ها انگار. می ترسم. نگاه می کنم توی چشم هات. یک چاه می شود که ته اش چراغی می لرزد. بین تاریک روشن، دست می کشم و چند تا کوه می بینم و یک دره و چند تا جزیره. و کرانه ی لب ها و همان ستاره ای که جا مانده روی لب هات. پشت شیشه یک نور بنفش هست که تا صبح سوسو می زند. روی دیوار شاخه های سرگردانی سایه شده اند. چیزی به صبح نمانده. دستت را فشار می دهم.

عزیزکم...

/ 0 نظر / 5 بازدید