صفحه ی هفتم

"هیچ. هستی. کیهان. انرژی. ماده و ضد ماده. عناصر. ترکیب ها. انرژی تشکیل مواد. بقای جرم و انرژی. انرژی فعالسازی تمام واکنش ها.

آنتروپیِ در حالِ افزایشِ جهان. از دست رفتن انرژی در دگرگونی اش به کار. هستی و سیستمی بسته که در حال انبساطی شتاب دار است.

اسپرم و تخمک و انرژی عظیمی که به انفجاری مهیب می رسد و آغاز خلقت. تقلا برای بقا. 

عشق وجود دارد جایی در محل تقاطع تن و روح. عشق وجود دارد جایی در محل تقاطع اندیشه و خیال و زندگی. عشق وجود دارد چون درد فقدان اش وجود دارد. عشق وجود دارد چون از جنس زندگی ست.

جاذبه. جذب. نیرو. اتفاق. زمان. ذهن. خواستن. اراده. تعادل. آرزو. اشتیاق. حس. عقل. جسارت. فکر. حماقت. صداقت. انسان. من. ما."

 

شش صفحه سیاه کردم دیوانه وار با ارتباط های تمام این ها، لب باغچه ی دانشگاه یو سی ال ای. زیر آفتاب، پشت به ساختمانی که بیولوژیست ها داشتند سخنرانی می کردند...

صفحه هفتم که رسیدم دیدم چشم هایم خیس شده. ناگهان زیر لب ام تکرار کردم چیزی واقعی وجود ندارد تنها شیوه دیدن است. چه چیز را اثبات می خواهی بکنی؟

"هر کس سرنوشتی دارد گویا... خوشبختی از من می گریزد". 

این آخرین جمله بود. باد می زد روی کاغذهای سیاه شده. 

/ 0 نظر / 5 بازدید