نوشته های نامرئی / ارتعاش های نامرئی

باید تمام شب را بیدار باشی. و مدام گوش کنی. بی کلمه. نت ها می چکند و روز که هنوز تاریک است؛ یکی یکی شبح های سرگردان پرده ها را می زنند کنار. هیس هیس می کنند و تو باید ساکت زل بزنی توی چشم هاشان. او تقریبا یک ساعت می خواند از بین شاخه هایی که دیده نمی شوند. بعد ته نشین می شود در سکوت و خش خش برگ های سبز. و دیگر هیچ کس نمی خواند تا شروع همهمه ی ماشین ها و گنجشک ها. رفته است. پرنده را می گویم که روی شاخه ای که دیده نمی شود توی تاریکی یک ساعت می خواند با وقفه های کوتاه. تمام روز ارتعاش صدایش ماه سفیدی را می ماند توی آسمان آبی. باید تمام شب را بیدار باشی.

حالا پرده پرده باد می زند. من پرده پرده بیرون می افتم. پرده پرده فرو می روم. کلمه های واقعی نامرئی اند. برای همین می لرزانند. ارتعاش هایی روی سقف. بین پنجره. روی چشم ها. روی دست ها. توی تمام رگ ها. 

روی رودخانه خم می شوی. شب ها آب شب تر بود از آسمان برای همین می کشید. آب عمیق تر بود از آسمان. با موج های واقعی. برای همین می کشید. کسی که سقوط کرد، هیچ وقت نمُرد.

یک کوچه بود کنار  کوچه ی دیگر. از سر این کوچه باید می رفتی ته آن کوچه که ته اش یک تپه بود و بین دو تا کوچه تمامش درخت بود. از بین این درخت ها که گذشتی کسی شلیک کرد. سرکی کشیدی به آن کوچه و دیدی بچه ها دارند بازی می کنند و بعد افتادی روی زمین. حالا باز توی همان کوچه ای بودی که باید از سرش می رفتی به ته آن کوچه ی دیگر که ته اش تپه بود و باز داشتی بین درخت ها قدم می زدی. این بار حواست بود که تیر نخوری. اگر روی زمین را نگاه می کردی و تا شش می شمردی تیر نمی خوردی. رسیدی به کوچه. بچه ها داشتند بازی می کردند. چشم دوختی بهشان و تیر خوردی. باز دوباره توی همان کوچه بودی که باید از سرش می رفتی به ته ان کوچه ی دیگر که ته اش تپه بود و...

من مُردم و نامیرا شدم...

او روی زمین راه می رود ولی روی سقف است. کتاب می خواند ولی داستان را خودش جور دیگری می سازد. بی حواس ترین متمرکز دنیاست.

بین پرده ها بالا پایین می رود. گاه از شور و شوق می لرزد، گاه از اندوه. گاه از نمی دانم... گاه ته نشین می شود یا از کناره های مه سر می خورد توی لیوان ماه.

نه این شعر نیست. داستان هم نیست. یادگاری هم نیست اینجا. که موج ها همیشه ردشان را هر جور دلشان بخواهد می گذارند. این کسی که می نویسد هم من نیستم. من وقتی ذوق می کنم بیشتر خودم هستم. یا وقتی سردم است. یا گرمم است. یا خسته ام. یا بغض می کنم. همان وقتی که روی سقف ام. یا از بین درهای مخفیِ زیرِ ماسه ها می افتم پایین. توی جنگل های دور گم می شوم. یا ته آب هایی که هیچ کلمه ای نیست دراز می کشم. یا وقتی توی جنگل، شب تاب های اول تابستان که یک هفته بیشتر عمر نمی کنند دوره ام می کنند. یا حتی وقتی آشپزی می کنم. یا وقتی بالشم را که محکم بغل می کنم وقت ارتعاش های نامرئی و هی می لرزم و خوشم می آید. و نا امیدانه حیرت می کنم و باز هی حیرت می کنم که موج ها ردشان را هر جور دلشان بخواهد می گذارند... و می دانم کسی باور نمی کند که دست من نیست... و من گاهی کلمه ها را دوست ندارم چون نمی دانم باید چکارشان کنم.

 کسی نمی داند دقیقا از کجا می آیند اما ارتعاش ها گاه چنان شدیدند که حیران می مانی

 

نمی توانم این نوشته را تمام کنم...

/ 0 نظر / 8 بازدید