در آینه ها

_مکان؟

ابر رد کرده ام و آسمان آبی را پشت به خورشید به سوی ماه. دست به دستِ این روزها نمی رسد، پا به پای این روزها. "آن" از "این" جلوتر می رود و "این" نمی ماند روی کاغذ و "آن" مدام سفید می کند کاغذها را. آتش، آفتاب و خاکستری تابستان. می خندد یعنی؟

_آب؟

_ببین نه که این پارچه ها قرمزند، خون قایم می شود. بی شرف! قایم می شود. کوزه بیارم تا برویم لب چشمه؟ بروند... آب قطره قطره از لب هایش بچکاند تو را... قرمز بشویی و سفید کنی. داستان را می دانی که هر شب؟

_ماه؟

_توی آب؟ سر چاه که نباشی موهای ماهِ غرق شده هی چین چین کجا بشود آخر. توی راز؟ لب اقیانوس که نباشی ماه کجا بخواباندت روی شن های کناره، موج بزند زیرت... ماه بلغزد زیر لباسهای خیس ات... بکشد ببردت. توی روز؟ شب را اگر قدم هم بزنی، وقتی جایی گم اش کنی، دیگر کرده ای. نه اینکه آسمان اینجا خاکستری است... می دانی دیگر...

_خواب؟

_از این ستاره ها که نیستند توی آسمان باید بشمارم. هی بریزم توی سبد سوراخ سوراخ. ماشین ها روی ستاره ها می خوابند. فرشته ها زیر دردها. هی هی. حالا به خیال ات روی این پرهای قرمزشان دراز بکشم اصلا، بی ستاره ها و توی این صدای لعنتیِ هق هق... خواب مگر می شود؟

_کابوس؟

_درد داشتم وقتی کشتم اش. هفت تیرش کار نمی کرد. چاقو؟ نه. دل ام خون نمی خواست. خون پر بود اینجا. زیادی دست هایم خونی بود برای چاقو زدن. توی چشم هایش نگاه کردم. نشسته بود و هی یکی در میان چشم های یکی سیاه و یکی آبی اش را باز و بسته می کرد. نشستم. پاهام حلقه دورش. رو به رو. انگشت خونی ام را که مکید چشم هایش رفتند برای استراحتِ ابدی. یک بار رگ دست اش را زده بوده گویا کمی بعد از آن چند دقیقه ی نخستین.

_مرگ؟

آن پارچه های سفید روی بند را که من نیاورده بودم. حالا "بابا"، لباس تو اما. سنگ را که خیالی نیست. می دانم تن ات روی خاک نیست. سیمان گذاشته اند سه طرف ات دیگر. ولی دیوارها که جدید باشند تو خیال می کنی نمی شود رویشان رسوب کنی؟ خوب از خواب من اگر بزنی بیرون، روی تمام این دیوارهای رو به رو هم می شود. زدی؟ هوم. من حالا فقط باید یک بار توی یک خواب از تو زودتر بمیرم تا تو زنده بمانی. راستی بغل ام کن وقتی هنوز نمرده بودم. یک شعر هم اگر... و نگو که تو حیف حیف حیف مثل من. باشد؟   

_امید؟

_سایه هی دراز بشود و منبسط، و تو خیابان ات تنگ باشد و آفتاب همیشه غروب باشد. دست دراز کنم بکشم روی موهایش، موهایت دود می شوند. حالا شب بیداری تا صبح، امید است به فردا یعنی؟ حالا شب خوابیدن تا صبح، امید است به فردا یعنی؟ امید را که ببرند خنده ها شور می شوند. امید ماشه را کشید. تکان هم نمی خورد حالا. تکه های نور از سرش که می چکند همه جا یک لحظه گر می گیرد... و بعد تاریکی.  

_عشق؟

_کمی دورتر از این "تاریکی"

"روشنایی" کوچکی ست با مرزهایی لرزان

"خیال" می سوزاند و "انتظار" غرق می کند.

_شعر؟ 

_همه سراسر آینه ست و ما میان ورق ها جان می دهیم. اشک نریز...

/ 0 نظر / 5 بازدید