آوار نور

روز داشت آخرین نفسهایش را میکشید. چند لحظه خورشید گر گرفت آنقدر که تمام حجم اتاقم پر شد از نور٬ همه چیز در انبساطی بی پایان فرو رفتند٬ اشکال و اشیاء ناگهان جان گرفتند. نور فوران میکرد و تمام اشکال واشیاء در زیر این انفجار طلایی نور٬ سیال و رها در فضا میرقصیدند.نور مرا در بر گرفت و گویی که من با تمام وجودم٬ با تمام خاطراتم و با تمام رویاهایم جزیی از رقص اشکال و اشیاء شدم٬ زمان اتحاد...

 آسمان شب که خورشید را بلعید دیگر باره سکوت همه جا حکمفرما شد.

/ 0 نظر / 3 بازدید