در هزارتوهای مسطح شب

بیرون باران می بارد. بیرون سر را زیر می اندازی و زیر باران پیش می روی، یک دست را سایبان چشم ها می کنی و به جلو خیره می شوی، به چند متر جلوتر، چند متر آسفالت خیس. باران را به اینجا راهی نیست، برف هم باد هم؛ و فقط غبار است که سطوح را از جلا می اندازد...

... آن سوی در، دالان تاربک که در آن چتر به رخت آویزی تکیه داده شده، سپس، وقتی از در ورودی گذشتی، مجموعه ای از راهروهای دراز، پلکان های پیچ در پیچ، درِ ساختمان با سکوی سنگی، و کل شهر پشت سر من.

(در هزارتو، آلن روب گری یه، صفحه 158، ترجمه مجید اسلامی)

من اکنون اینجا تنها هستم، زیر سر پناه. بیرون باران می بارد، بیرون سر را زیر می اندازی و زیر باران پیش می روی، با این حال یک یک دست را سایبان چشم ها می کنی و به جلو خیره می شوی، به چند متر جلوتر، چند متر آسفالت خیس؛ بیرون هوا سرد است، باد بین شاخه های سیاهِ بی برگ می پیچد؛ باد بین برگ ها می پیچد، تمام ساقه ها را می جنباند، آن ها را می جنباند، می جنباند، سایه هاشان بر دیوار های کاهگلی سفید تکان می خورد. بیرون آفتاب می درخشد، درختی نیست، بوته ای نیست که سایه ای بیفکند، و تو زیر آفتاب یک دست را سایبان چشم ها می کنی و به جلو خیره می شوی، فقط به چند متر جلوتر، چند متر آسفالت پر غبار که باد روی آن طرح هایی می سازد از خطوط موازی، مشبک، و مارپیچ.

آفتاب را به اینجا راهی نیست، باد هم، باران هم، غبار هم...

(در هزارتو، آلن روب گری یه، صفحه 15 ترجمه مجید اسلامی)

بیرون باران می بارد. ریز ریز. تپه توی مه است. بیرون سرد است. و هیچ هم مردد نیست و یک ریز می بارد. بیرون آفتاب است. بوی چوب خیس می آید و یک آرامشی که کش می آید. چند تکه ابر سفید همین جور سرگردانِ آسمان. سرما به گرما رسیده و به هم که می پیچند تمام برگ های روی زمین را باد می برد توی آسمان. ابرهای خاکستری روی سر صلیب همانجا نه خیلی بالا دارند اشک هم را در میآرند. تپه محو شده از بس خیس است همه جا و مردد. بیرون آفتاب است و انگار پاییز یک لحظه بی خیال شده. این برگ ها هم برای قشنگی اینجور قرمز. همانجا که یک پای پاییز مانده روی هوا، تابستان به سرش زده بیاید. بیرون گرم است. .بیرون آفتاب نیست. برف شروع شده بود... و تمام نشده هنوز. اینجا من تنهام و پنجره باز است و کتاب باز است و عکس او روی مانیتورم باز است که چشم هاش را جایی بسته خوابیده و اینجا چشم هاش توی چشم هام... حرف می زنم با او خودم و با من خودش به حرف هام گوش می دهد. و خیلی قشنگ است... که اینجاست...

این شب نه خیلی پر معناست و نه خیلی بی معنی. اتصال هایی هست که ازاین شب می گذرند. و این شب فقط هست. در هزارتوهای مسطح شب، تقاطع های خواب و بیداری... امشب.

/ 0 نظر / 5 بازدید