مهتابگردان

خیلی تاریک بود. و خالی بود. نه... خیلی مهتاب بود و دایره ها شناور بودند و می گفتی بین این دایره ها هر جا که نور بیفتد من از همانجا در می آیم. و در می آمدی و نور افتاده بود و دایره ها می چرخیدند و فرو می رفتی که نور رفته بود تا تو در دایره ای دیگر در بیایی که نور افتاده بود حالا. شب بود و ماه بود و دایره ها مدام از نور به سایه می لغزیدند. تو خودت بودی و حرف می زدی هر بار توی یک دایره که روشن می شد. و من توی تخت نبودم.

تاریک می شد و تو پلک هایت را می بستی و بعد ساکت می شدی و من باید می گشتم دنبال دایره ی دیگری که تویش چشم هات سبز. تو شکل هیچ مردی نبودی و خیلی خودت بودی که توی دایره ها. گفتی ان تالار آینه یادت هست؟ هوم، هوم... یادم بود و تو باز فرو رفتی و من باز می گشتم تا نور را، دایره را، و تو را پیدا کنم. صدات کردم... م...م... می چرخیدی انگار در تمام جهت های نامنظم و من می چرخیدم به سوی آن دایره ای که نقره ای می شد. و من یادم بود آن تالار را که... می دانی دیگر...

گفتی تو حالا گل شدی... گل مهتابگردان. و باز همه جا تاریک می شد و من می چرخیدم و تو در می آمدی و فرو می رفتی و من گل مهتابگردان شده بودم...

آسمان خاکستری بود و دیگر شب نبود. ابرها آمده بودند و بارانی در کار نبود. روی تخت دراز کشیده بودم و روی تنم دست می کشیدم. گل مهتابگردان شده بودم با ریشه هایی خیس و گرم در سکوت. صدات کردم.

...

بخوانم؟ بعضی کلمه ها را نباید بلند خواند. بلند بخوانی آب می بردشان. امتحان کردم...

/ 0 نظر / 7 بازدید