از میان نوشته های نامرئی (6)

یک طرف این خانه سراسر پنجره. طرف دیگر سراسر آینه. و کف سراسر شمع و سقف ناپیدا. کسی پنجره ها را باز می کند و شمع ها دود چرخان می شوند سفید... هی تند تند می دوم. پنجره ها را می بندم. پشت سر من، هی کسی دوباره پنجره ها را باز می کند. برمی گردم، کسی نیست می شود. هیچ کسی که آنجا نیست و پنجره ها و باد و باد و باد... که خاموش بشوند شمع ها و هی دوان دوان نفس زنان روشنشان کنم و هی باز باد و دود سفید بچرخد و... ریز بخندد.

بی خوابی...

بالا نرسیده به سقف آدمک های سفید با لب های قرمز از دیوار قلعه بالا می روند. اسب هاشان کوچک، پایین قلعه ی معلق، با چشم های خیلی بزرگ. با یال های بلند سیال در فضا. دایره ای کسی می کشد دور قلعه و ماه  فرو می رود به شن های ریزی در جایی دور... توی قلعه می رقصند و از برخورد پاهاشان روی زمین نور می زند بیرون. چه نادانستگی و اندوه عمیقی دارند کوچولوهای سفید... حیف که حواسشان به نورهای روی زمین نیست وگرنه مهتاب می بردشان در خوشه ی جهان که روشن شوند.

بی خوابی...

زل می زنم. پنجره ها را نمی بندم. به شمع های خاموش زل می زنم در پس زمینه ی صدای جیرجیرک های فاتحِ شب های تابستان. چشم های بازِ باز... زل می زنم به هیچ کسی که مدام پنجره ها را باز می کند. ساکت زل می زنم. با صداهای نامفهوم زل می زنم. با چشم خیس زل می زنم. با چشم های قرمز زل می زنم. با تب زل می زنم. زل می زنم درست توی چشم هاش تا ماه از شن در بیاید و از جایی قطره ها بریزند که لپ های دلتنگی گل انداخته و خانه در شب ایستاده. خلوت. کسی که نمی داند چطور به خاطر شمع ها زل بزند به چشم های هیچ کس، هیچ چیز ندارد...

پنجره ها رو به شب گشوده می شوند. شمع ها روشن اند و تنهاییِ باشکوه، پاشویه ی دلتنگی ست به رویا. راز همچنان ابدی که شب ها پیدا و روزها نامرئی. آهسته سقف محو می شود. با چشم های خیس ریز می خندم در تعادلی ناپایدار.

/ 0 نظر / 8 بازدید