کلمه های روی آب

دلتنگی... نیمه های شب شده. باد روی چند تا کاغذ می خورد. یک پرده.

هیچ. در آغاز هیچ نبود و من می ترسیدم که یک سومم زنده بود و گریه می کرد و من دو سوم مرده بودم میان دیوارهای رَحِم. وقتی به دنیا آمدم مرده بودم. وقتی مردم زنده بودم.

آبشاری راه افتاده و توی رگ ها ولوله ایست. یک دریچه و چند تا پرده. نکند این شعر را ماشینی گفته که می خواهند تمام زیبایی های عالم را ببیند و شاید کلاه را از سرش که برداری سه تا چشم ببینی که دو تا عنبیه و جهان همین رنگ. نه... این ماشین را خلق نمی کنیم...

یکی نشسته حساب کتاب می کند و من در ذهن ام ریاضیات همیشه قشنگ بود و همیشه مجذوب همگرایی و واگرایی مجموعه ها بودم و ابدیتی که دو خط موازی به هم می رسند در آن.

صفحه، خط، نقطه و من میان حس هام پرسه می زنم. من هیچی نیستم. یک کاسه آب هست اینجا که من وقتی خم می شوم تویش همه چیز می لرزد. مرزهایی که به هم می لغزند. من می ترسم. اگر یک روز به جای چشم ها دهان دربیاید و به جای دهان چشم که چند تا عنصر هستند که می پیچند دور هم و مارپیچ می شوند و من کُد می شوم و حالا یک مسیر ناگهان قطع بشود. من، من هستم باز؟ منشور می چرخد.

نشستم روی همین زمین و عقربه ها خیسم می کنند. یک مسیر همین حالا قطع بشود. شد... تمام شد.

_ چی؟

_ تموم کرده. سلول های مغزش از کار افتادن.

دست می زنم روی قلبش...

_ این چی؟

چاقو... چاقو را میگذارد و دل...

اسم ندارم. یک تصویر محو. شب از رویم رد می شود. کلمه؟ نه ابتدا هیچ نبود و هیچ ابهتش آنقدر زیاد است که مات می شوی. شاید مات آبشارهای پنهان و همین رشته های پیچ در پیچ و پیام ها.

یک اقیانوس است که تویش مرغی با دندان دارد علف نشخوار می کند. گوسفند با سه تا چشم خیره شده به تنها چشمِ گاوی که فک تمساح دارد. تمساحی با دم گاو اشک می ریزد. چیزی دارد منجمد می شود. این رویا سرد است.

مرگ... نه کسی برگشته. نه کسی بر می گردد. پشت پرده شاید هیچی نیست. زندگی همچنان هست اما. و این من هستم که شاید هیچ وقت به یاد نمی آورم وقتی مردم. همانطور که هیچ وقت به یاد نمی آورم وقتی به دنیا آمدم. حافظه شناور میان دو پرده.

مرگ وجود ندارد... ندارد... ندارد. زندگی...

من کجاست؟ باد می زند روی ورق ها. اشک جمع می شود توی چشم هام. شاید تمامش رویاست. از این پرده به آن پرده. پنجره را باز می کنم. سرد است. عطری که توی هواست مال سالها پیش است. من مال این سال و سال ها پیشم و تمام سال های نیامده که همین عطر را شاید داشته باشند. دو تا عقربه شکستند انگار. چشم ها را می بندم. میان دو پرده. من هیچی نیستم. من توی آبشاری هستم. آبشاری توی من هست. تو پشت پلک هام.

زیاد بودیم. و زمین ناهموار بود و کلی ریشه و برگ روی زمین بود. زیاد بودیم و تنه ی این ریشه ها هیچ جا نبودند انگار و افق خالی، سیاه، بی ستاره.

_ هیچی توی این آسمون نیست...

_ هست. صبر کن.

توی دست هات یک دایره ی شیشه ای است که در راستای قطرش به یک قاب مدور وصل شده. می آوری جلوی چشم هام. دستت را حلقه می کنی دورم. و دایره را می چرخانی توی قابش.

_ باید زاویه اش درست باشه. الان می بینی؟

_ نه. هنوز نه.

_ حالا چی؟

_ وای... آره... شب کجا قایم کرده بود اینا رو؟

توده ستاره های سفید یک گوشه پایین افق به سمت بالا کشیده شده اند. یک موج نقره ای آرام سر می خورد پایین رویشان تا به کناره های افق برخورد کند و انفجاری کوچک. نقره ای. و باز دوباره توده ی سفید و موج و انفجار...

دختر کوچولوی زشتی بود که ابروهای کلفت مشکی داشت و بد اخلاق بود و زیاد گم می شد. یک لحظه نگاهمان می کند.

دایره را می چرخانی عزیزم. من این سر دنیا می بینمت در هزارتوهای آینه ای. خیس...

قشنگ...

شاید شعرها پیش از آنکه گفته شوند وجود دارند.

/ 0 نظر / 5 بازدید