...

هر شب اما پرنده های ناشناسی تخم می گذارند در اعماق اقیانوس ها. سپیده دم با دهان های قرمز می رقصند صبح شعله ور می شوند و نیمروز فرو می روند در میان خاکسترِ غاری مرتفع.

زمین گرد است و رویاها مارپیچ. جهان منبسط می شود و رد پاهای پرنده ها روی آب.

جایی بودم... همان جاده ای که با هر قدم بلندتر می شد. ته اش در مه. دو روز تمام رویا می دیدم. نگاه می کردم تمام روز در سکوت... جایی بین ریشه هایی روی هوا، سبکتر از پر.

...

چه شکننده ای رویا... چه نرم... اگر تمامت را در دست هام می گرفتم تو مال من بودی. من اما دست ندارم. بال دارم. پرهایی که نمی توانند چیزی را در میان بگیرند محکم. تنها می پوشانند. گرم می کنند. تو اما می دانی که من دست هم دارم و این بال ها تقلبی اند. دست هام را تو فقط می بینی. تو اگر بگیری بال درمی اوری...

چه شکننده ای رویا... چه بران... دست هام را بلند کردم تا تو را پیدا کنم. بین جمعیت بودی. زیاد بودند. در انتهای جاده خیلی بالا هواپیمایی بود در حال نشستن. مدام پایین می امد و بعد دیگر دیده نمی شد. ماشینی غول پیکر از انتهای جاده به سمت من می آمد. ماشین تکه های هواپیما را می آورد و من تو را دیدم رو به رویم. گفتم بیا بغلم. موهات روی چشم هات بود و ناخنت را می جویدی. خودت را ول کردی بین بازوهای من.

می لرزیدم... گفتی نلرز. برایم چیزی می خواندی و من از سبکی و ظرافت تو بین بازوهام کیف می کردم...

چه...

/ 0 نظر / 11 بازدید