آخ...

نیمه های شب بود و داشت روی برف ها راه می رفت. روی برف ها. خیابان یک طرفش یک دسته ساختمان بلند بود و یک طرف اش را که تاخورده نمی بینم... شاید آن طرف تر ایستگاه مترویی بود با کلی پله، تاریک و قدیمی و ساعتی که عقربه هاش را با ماژیک نقاشی کرده بودند روی ۴ و اندکی. خیابان اما شیب ملایمی داشت و خیلی روشن بود، پهن و خلوت و دلگیر...

باید تلاش کنم ببینمش. برنمی گردد اما و نزدیکتر هم نمی آید. دست برد زیر پیراهنی که هیچ دکمه ای نداشت و کلی ستاره ی قرمز روی تن اش مانده که اگر باد بزند زیر پیراهن دیده می شوند. توی اتاق هیچ بادی نمی آید... به زودی باید برود.

دست ها. جایی وسط خیابان ایستادند و دست ها همیشه توی هوا و کسی حواسش نیست که چشمه ها روی زمین باقی می مانند. باد. یک پرده که یک گوشه اش بالا می رود. نمی شناختمش. گفت اولین بار که دیدمت سقف آسمان بلند بود و همه داشتند مارگریتا می خوردند... از آن شب های لغزان تابستان بود انگار و پیراهن ها دکمه هایی داشتند که باد نرمی می زد زیرشان.

نه... شاید نیمه شبِ اولد پورت بود کنار رود سن لورن و باز روی برف ها می رفت و باز روشن بود و خلوت و دلگیر.

می دانم که گاهی حتما دویده است. چون دویدن را دوست دارد. وقتی آمد نفس نفس می زد و شاید قبلش دویده بود.

یک صدا هست. می بینی؟ سنجاب بود، سر صبح، که تا پرید برف های تیر چراغ برق ریختند پایین. اینجا سفید است و سفیدی توی آسمان شب یقه ی تمام ستاره ها را می گیرد. چشمش را برگرداند تا به طلوع تخم مرغی دیگر در آسمان نگاه کند... باید می رفت به زودی.

وسط خیابان که پهن است و شیب ملایمی دارد مدام راه می روند ،گاه نشسته اند، گاه دراز کشیده اند، اما خواب هیچ وقت نمی آید و دنیا پر از تک گویی ست. دستت را کردی توی چاه. چشمکی زدی و تمام کلمه ها پرتاب شدند بیرون. از این به بعد دیگر باید دنبالشان می گشتم که به تو بگویم. آخ...

دستش را برد زیر پیراهن تمام دکمه ها را باز کرد. نه... هیچ دکمه نداشت. منحنی های بی سایه... کویر بود آخر با شن های قرمز. فرو رفت، دستی که زیر پیراهن بود...

قطره قطره اینجا یک دریاچه شده. یک دریاچه. کلمه می ریخت... توی چشم هاش نگاه کردی. خسته. این زیر پر از شکاف های ریز است. حالا برف آمده اما.

حالا خیال کن بیرون آفتاب بود و توی اتاق داشت برف می آمد. همین که برود بیرون، بیرون برف می بارد و توی اتاق آفتاب می درخشد. هرجا می گذارمش همانجا برف می آید. و چاره ای نیست. می گفت وِردی باید باشد که من را پرنده کند، و من می دانستم که نیست. اینجا زمین است.

_ تو چند بار گریه کردی؟

_ داری گریه می کنی؟

دور میز نشسته بودند و زمستان بود و او داشت اما وسط چمن ها به آسمان نگاه می کرد. از کجا شروع کردند به سئوال پرسیدن؟ نبود... رفته بود و این را فقط من می دانستم که درست روی صندلی اش نشسته بودم و او نبود... از چند تا شکاف باید رد می شدم و باید می کشیدمش تا بیاید. و خب روی چمن ها می شد ابرها را دید و ابرها را دوست داشت. هر وقت چشم ببندد آفتاب است و چمن ها و ابرهای سفید. وقتی از شکاف برگشتم. تمام موهام ریخته بود. و آنها داشتند سئوال می پرسیدند.

رفتم پای تخته و همه دور میزند و هنوز سئوال می پرسند. او پشت سرشان دارد لباس هایش را در می آورد. و تند تند عکس می گیرد از من و می اندازد روی سقف... توی اتاق برف می آمد.

راه ها. راه های این اتاق از شکاف هاش کمترند. گاهی وقت ها اما می شود از شکاف ها هم گذر کرد. میان بعضی شکاف ها صدای آب می آید. گاهی باد گرم می زند و گاهی دانه برفی حتی. کجا رفت؟

نیست... نیست... یک استخوانش را شکست و دو تای دیگر را گذاشت تا بقیه بشکنند. خودش پرِ ترک بود و بقیه هم، و دست ها همیشه دنبال چیزی می گشتند که چشمه ها روی زمین بودند.

پشت سرش درست زیر موهاش چشمهایی هست. من اما ندیدمشان تا حالا. باید نزدیکتر بروی. فقط دست بگذاری روی شانه هاش. برمی گردد و نگاهت می کند و دست می کند زیر پیراهنت حالا مهم نیست دیگر که دکمه دارد یا نه. همان ستاره ها را هم فراموش کن یا صحرای سرخ را. با سر انگشت دایره می کشد روی تنت. تن خودت. می بینی؟ آخ... پیراهنت که از روی شانه هات سُر بخورد می بینی که هیچ وقت نمی شناختیش. باید ببوسدت تا...

آن روز از چند شکافی گذشتم که نه صدای قطره داشت و نه دانه های برف را راهی بود و شاید فقط ذره ای از نوک ریشه های درختان مرموزی از کناره هاش زده بود بیرون. و همه می خواستند نادیده اش بگیرند که من را نشانده بودند جای او...

آمده بود که عکس هایم را بدهد. بیرون برف بود و باید می آمد توی خانه. چراغ روشن بود و این خانه شیروانی اش آبی بود شاید. گفت از ساحل آمده و دکمه های پیراهنش باز بود. یک کاغذ خیس که نقشه ی تمام شکاف ها بود و تمامشان می رسیدند به جایی میان خیابان. برف بود و لباسش خیس بود و می دانی تمام کسانی که رفتند توی خیابانِ برفی لباسشان خیس بود.

شاید من اول توی ساحل پیداش کردم. و شب بود. حالا میان برف ایستاده با همان پیراهن نازک و دکمه های باز.

نه که بیفتد. همین جور ایستاده بود و برف روی سر و شانه هاش و موهاش. بعد یخ بست و رگ هاش ولی هنوز قرمز. شفاف شده بود. مانده بود رگ ها که هنوز مصرانه قرمز بودند.

باید می رفتم آشپزخانه چیزی می خوردم. یخچال خالی.

_ فروشگاها تا چند بازن؟

_ بذار ببینم...

عقربه های ساعت را آب برده... روی میز عکس هایم بودند و چند تا ستاره قرمز و کمی شن... لباس هاش روی شانه های من مانده بود.

آخ...

/ 0 نظر / 19 بازدید