قرمز مهتابی

آن شب

موهای بلندش را پرتاب کرد از اشک تا برسد به ماه

تمام شاعرها، تمام الهه ها،

تمام بوسه ها را سُر داد از گیسو تا به ماه

مرگ نشسته بود و لبه های ماه را لیس لیس می زد و تمام مرده ها می ریختند در ماه

تمام شاعرها، تمام دیوانه ها

تن اش، سرخِ ماه های ریزان نوکِ سینه هایش

زمین، سرخ قطره های ماهِ میان پاهایش.

مهتاب، حلقه حلقه وماه، حفره ی بلعنده

مهتاب، حلقه حلقه و زمین، گم در حفره های مهتابِ ریخته رویِ سَرِ بهار

ماهِ هاشور هاشورِ حادثه ها

سنگین این همه گذشته های رسیده از موهای سیاه

ماهِ آویزانِ شرم.

آن شب

باد پیچید در هوا، موها را بُرید و خون فواره زد همه جا

ماه، خون شد... شُر شُر... حفره ی خون شد... شُر شُر

آنقدر خالی تا باد پیچید هو هو توی ماه... 

زمین حالا قرمزِ موهای سیاه

زن و ماهنوشگی شبانه... ماه ِخالی و زن و موهای بریده

زن، مست... زن، تکه تکه... زن، ماه ریزاننوک سینه ها.

خط شد، نقطه شد، گذشت، بازگشت، پیوست...دوباره زن شد

خونِ داغ شد، خونِ زنده.

حیرانِ جوششِ خون، گل های سفیدِ ناز را آبِ قرمزِ مهتابی می دهد

از همان شب هنوز

/ 0 نظر / 6 بازدید