_ برام یک چیزی بخون...
زل زده با موهای دم اسبی؛ بفهمی نفهمی فردار. ایستاده. دستش را می گیرم. می نشینم. هم قدش می شوم. کلمه ندارم.

_ تو مریضی...
گوشت را تف می کرد. پدر آه می کشید.
_ گفتم که مثل ادامس بجو... بعدش یواش یواش قورت بده.
_ نه... من گوشت دوست ندارم.
می نشست کنارشان. هیولاهای خوشگل کاغذی درست می کردند. درست قد خودش. بوی چسب و کاغذ و ماژیک. غریبه ها می آمدند خانه و کتاب های نقاشی را ورق می زدند. شب؛ نرم، مثل پرهای آن جغد سیاه توی تابلو با ان چشم های زردش و ان باد سفید که انگار از روی خرابه هایی می آمد. شکلِ مغازه هایی ناشناس. مه می افتاد پایین روی حیاط. زیر پنجره می نشست. اواز می خواند. توی کوچه رد می شدند.

_ ماشین قرمزه ی کوچولو داشت می یومد بیرون از توی کمد.
ماشین قرمز مال مورچه ها. مورچه ها مال کنار دیوار. دیوار وصل به کف چوبی. کف چوبی ترق ترق...

خیال می کنی مرغ است... پرنده بود اما با آن بالها.

بعدِ باران خزه ها و حلزون ها و کفش دوزک ها بین راههای ناشناخته ی شکاف ها، حیاط را می گذاشتند روی سرشان. خیس و لزج با پاهای نامرئی و دهان های نامرئی...
خیس... ستون های چوبی. موریانه های شیطان تویشان و رد سوزن سوزن های نازک روی دیوارها و نرده ها. که خیال می کردی درست وسط ظهر مال سم اسب هایی بودند که ریز از بین کاغذها در می امدند. نازک...
سالن ها سرد. راهروها سرد. آنقدر که بینی آدم آب می آید. پله های اضطراری طبقه ی آخر با ان پنجره های آفتاب گیر و بلند و ان پله های کمی گرم. رویشان بنشینی... دست چپ ساختمان ها باشند و رو به رو کمی دورترش خیابان و دورترش قطار و دورترش بندر و دورترش کوه هایی کوتاه...

چشم ها خیس می شوند. سکوت...
لخت می شد کنار حوض با موهای سفید. دزدکی نگاه می کردند. پیرزن زیر لب غر می زد و آب می ریخت به سرش... بوی بادمجان سرخ کرده توی حیاط. گربه از روی دیوار ان طرفی رد می شد. عجله نداشت. نگاه نمی کرد. تابستان بود. جوجه ها زمین را خراش می دادند.
شب ها توی تنهایی به ماه نگاه می کرد. الوار سفید. بین نرده های ایوان. این را کسی نمی داند. زبان نداشت. فقط آه های کوتاه و مقطع و خنده های ریز... و اشک ها... آه اشک ها...

پرنده سرش را یک وری می کند. انتهای رد سفید جت باز می شود یواش توی چشم هاش. روی زمین پرنده های سیاه همه شروع کردند به خواندن. پارچه ی سیاهِ مواج انگار روی نیمه بیابان های خار. آفتاب بالای سرشان و صدای گیج. پارچه ی سیاه بودند روی دیوار. پارچه ی سیاه بودند توی باد. پارچه ی سیاه بودند و به سفیدی ماه رنگشان پرید... سفید.

زیر شیروانی ها کز می کردند. باران بند بیاید. توی هوای خوب دلشان بغ بغو می خواهد. ندارند.
طوفان. خانه های مواج چشم می انداختند به درخت ها. دلشان ریشه می خواست. نداشتند. درخت ها تاب می خورند روی سرشان. قلب سنجاب ها زیر پوستشان می زد.
چوب ها قفل شدند که دیوارها و دست هاشان بال شد. و هی خواندند.
_ لالا لا لا... گل پونه...
درخت ها. چوب. چوب های مخلوط با خاک. خاک های بوی نا گرفته بین پرزهای فرش و تار و پود پارچه ها. و اسمان شیری. دامنه های جلبکیِ کوه های معلق. زیر دریا. بین دهان ماهی ها... و خانه های دورتر و دیوارهای دورتر و نم... نم که می افتاد به جان دیوارها و سقف ها و چکه چکه زیرش روزنامه یا سطل یا تشت... ستاره ها که دورتر خط می کشیدند گاهی پشت ابرها.

باران های مدام و برف که ذوق مرگی تابستان. خانه های مبهوت و کشیده انگشت هاشان به دیوارهای یکدیگر. زرد. سکوت...
حباب ها می رفتند بالا از رو به روی پنجره. ظهرِ بچه ها وسیع... قدر تمام حس های ساکت. کش می آمد روی زمین. خش خش برگ ها. بخار سبزی از آنها می رفت بالا زیر خاکستری ابرها...
زیرِ زمین، جنگل. زیر خاک عطرهای مرموز و نمناک، لای دیوارِ حفره های کوچک که یواش فرو می ریختند زیر پای گل های بنفشِ ریز. تلخی سبکِ ته گلبرگ هاشان مال زنبورها.
 
 
پ.ن1: در خرج کردن کلمه ها باید محتاط بود. کلمه ها گاه قاتل اند. ساده ترهاشان کمیاب ترند
/ 0 نظر / 11 بازدید