بدرود! در این لحظه ی کهکشانیم، باز، باز هم، بدرود!

"ای عروض معلق!
خورشید!
دریا را
بیت
بیت
از این وحدت ترسناک
رهایی بخش؛
که من بتوانم ایمانم را
در کنار چراغی که
ابدیتی از دود دارد،
آرام و اصیل
تجربه کنم."*


*از بیژن الهی که برای همیشه رفت و ما "بهنگام روز، همین امروز، صدای افتادن میوه‌های رسیده را بر زمین سرد"، شنیدیم.


"ای نقش تو ام در چشم
ای نام تو ام بر لب
ای جای تو ام در دل
پس کجا تو پنهانی؟
...

گو: "من به فدای تو" ای چشمم و ای گوشم!
تا کی تو درنگ آری در دوری و اقصایم؟
هرچند که رخ پوشی در پرده غیب از من
با دیده دل از دور بر روی تو بینایم."**


/ 0 نظر / 3 بازدید