کمترند از چشم های پنج صبح اش...

روی  چشم های از پنج بعد از ظهرم، خواب اش

روی چشم های تا پنج صبح اش، لب هام.

 

از چشم هاش کمی شروع شود، شده، می شود تا لب... لب تا چشم باز. کمی نیمه باز. لب هایش، زیرِ انگشت هایم، نرم. 

نشسته نگاه می کند توی چیزی رو به رو و من فکر می کنم خیلی عمر دارد این کودکی روشن اش. نشسته نگاه می کند، از روی آب می گذرد و حالا نقطه ای روی این کره ی آبی از او شروع می شود، شده، می شود.

نه که این دورش سیاه و قاب گرفته و سایه ها نشسته اند بالای سقف و دارند نگاهش می کنند، نگاهشان می کند، نگاهش می کنم. کمی پشت سر من. دیوارهای خم شده. کمی تاب خورده اند تا مه.

سبز... نور، کم و زیاد... خاکستری... نور، خاموش. رگه های نور پشت پلک هام. پشت پلک هاش. سبزِ خاکستری.

از کنارِ لب ها باز. بین دو پلک باز. بینِ بینِ انگشت ها باز. 

دیوارها خم می شوند و اشک روی گونه ام بالا می رود توی چشم هام. لبخند دارند ...

نشسته چشم فرو می کند توی حفره ای در من. فرو می کند توی حفره هایی در من. فرو می کند توی من. باز. رویِ رویِ انگشت ها خیس. چاهی ست انگار تهِ آبِ ماه.

زیرِ لب هام، قشنگِ چشم هاش. بین حلقه ی دست هام، تنگ تنگ، تن اش... تمنا. شبحی که چشم هاش. شبحی که لب هاش. شبحی که تن اش. خودی که شبح اش. خودی که خودش با شبح های نشسته زیر سقف، که نگاهمان می کنند توی آینه های رو به رویشان و شاید کمی آب که بیشتر بشود غرق ام کنند، منحنی های اقیانوسی اش... 

فراتر از این کلمه هایی که خیلی کمترند از چشم های پنج صبح اش که این همه عزیز...

/ 0 نظر / 5 بازدید