فضای خالی میان دایره

یکشنبه است. اولین یکشنبه بعد از آن شبی که ماه کامل بود توی آسمان ِ اعتدال بهاری. حالا دو ساعتی مانده به ساعت طلایی و نور روی شاخه های بی برگ یواش لیز می خورد. جوانه ای در کار نیست. تک و توک اما شاید گل هایی باشند میان چمن ها که اگر خوب چشم بچرخانی می توانی پیداشان کنی. می گذارمت بالای تپه ی مونت رویال. شهر را دید می زنی. از اینجا که نگاه می کنی  شهر کوتاهی ست، وسیع... با ساختمان هایی بلند در سمت غرب. بوی وید هست و خنده و سگ ها و یک خانواده ی مسلمانی که کمی آن طرف تر دارند مدام عکس می گیرند از این شهر کوتاه و آسمان باز و افق خالی اش. 

دست می کشی زیر گوش سگی و خیال می کنی شاید گل هایی زیر گوشش قایم کرده و تو نمی بینی. چیزی جایی نیست. توی این سر بالایی ها باید بدوی و من قصد ندارم تو را متوقف کنم.

بی هدف راه را کج می کنی. به شرق. بعد به غرب. بعد به شرق و یک دفعه جلوی ساختمانی هستی بالای تپه ای با پله های زیاد. زیاد ِزیاد. و صلیبی که بالای گنبدش. بلندِ بلند. بالای این پله ها کنار در این کلیسا که بایستی باز همین شهر کوتاه را می بینی. و امروز یکشنبه است و درست اولین یکشنبه است بعد از اولین ماه کامل در آسمان اعتدال بهاری.

از پله ها بالا می روی. و هیچ فکر نمی کنی که امروز روز سوم است. ورودیه نمی گیرند و تو باز یادت نمی آید که چون امروز روز سوم است... وارد می شوی. از میان کلیساهای مونتریال این یکی را هیچ وقت ندیده ای. پله های برقی. یکی. دو تا. سه تا. سه تا پله برقی و بعد صحن کلیسا و عده ای که روی صندلی نشسته اند. دم در زن چشم بادامی سبزه ای برگه ای را پخش می کند. نوت موسیقی و کلمه. حالا به خاطر می آوری که می گویند روز سوم، یکشنبه بود و ماه کامل  که مسیح از میان مردگان بلند شد و چهل روز روی زمین زندگی کرد و بعد به آسمان برگشت.

توی کلیسا همیشه غریبه ای هست. درست همان طور که توی حرم. به نوشته ها نگاه می کنی و می نشینی. و مدام جمعیت بیشتر می شوند و  کنارت هم کم کم پر می شود و این یعنی مراسمی قرار است شروع شود که تو بی هدف سر وقتش رسیده ای. روی کاغذ نوشته از ساعت ٧ تا ٨.

بلند می شوند. بلند می شوی. زنی آواز می خواند. با او می خوانند. نمی خوانی. زن ساکت می شود. می نشینند. می نشینی. کشیش از کتاب مقدس می خواند. بلند می شوند. بلند می شوی. باز می نشینند. می نشینی. دعا می کنند. به در و دیوار نگاه می کنی. کلیسا بیشتر قرمز است تا آبی. آن سقف بلند و آن عیسای مصلوب و آن مریم پیچان و تن های در گیرو دار...

آنجا مدرسه بود و دعا می خواندند و کسی بود همیشه که ناشی بود و ذهنش  مدام داشت چرخ می زد و خیال می کرد چقدر این دعا خواندن عجیب است. که انگار همه می خواهند با خدا بخوابند. و کلی تصویر های شهوانی به هم ریخته ی دیگر که انگار در سایه روشن های دالانی تاریک که گوشه هایش چراغ هایی کم نور روشن است شبح وار می چرخیدند.

میان صندلی های کلیسا بچه ای هست که می دود. او درد را می شناسد اما چیزی از گناه و بی گناهی نمی داند. خیال کنم عاشق ابدیت است اما هیچ علاقه ای ندارد با خدا بخوابد و درست به همین دلیل هاست که هیچ کس او را نمی بیند. از نرده های محراب بالا می رود. و برای خودش آواز نامفهومی می خواند. خیالباف است. هر کار دلش می خواهد می کند. گاه گاه قهقهه می زند.

آب مقدس می پاشند روی عبادت کننده ها. دو سه قطره آب افتاد روی لباست. روی محراب دارند کارهایی می کنند و تو احتمالا خیال می کنی به چیزهایی که شاید توی زیر زمین کلیسا باشند.

سبد اعانه، وصل به چوبی، دراز می شود به سویت.

زن های سیاهپوستی هستند که باسن های خوش فرمی دارند و دوست پسرهاشان وقت دعا زانو می زنند و اشک هم. مردهای سیاهپوستی هستند که موهای بلندی دارند که یا می بافند یا همین طور وز وزی بالای سرشان جمع می کنند و دوست دخترهایشان وقت دعا زانو می زنند و اشک هم. و کمی سفید پوست های مسن تری هم هستند البته و اشک هم.

می نشینی. بلند می شوی. یک لحظه سکوت و بعد ناگهان ردیف جلویی ها برمی گردند و دست هایشان را دراز می کنند سمت تو. دختر سیاهپوست که دامن قشنگی دارد و باسن خوش فرمی لبخند می زند. با خودت فکر می کنی که چندان هم خوش تیپ نیستی. دستش را میگیری. دست دیگری دراز می شود. می گیری. لبخند می زند. لبخند می زنی و حتما این یعنی "قبول باشه". می نشینی. بلند می شوی. صفی در حال تشکیل. توی صف می ایستی. توی صف راه می روی. دختر سیاه پوستی برایت دعا می خواند و نانی دایره ای، چیزی اندازه ی یک سکه ی یک دلاری یا شاید بیست و پنج تومانی، را می گذارد کف دستت. می گذاری توی دهانت. بی مزه.

یکی، دو تا، سه تا پله برقی را می روی پایین. شهر خلاصه شده در چراغ ها و گرگ و میش و یک کبودی ته افق مسطح.

"ابر سرخ" اسب را زین می کرد. خورشید در برج بره بود. ماه کامل بود و یکشنبه بود. درخت ها حتما جوانه زده بودند. مسیح شک داشت، یهودا ایمان داشت و مریم مجدلیه باغبانی را دید که در نور ماه از عالم مردگان برگشته بود. "اسب دیوانه" ابرها را نگاه می کرد روی تپه ای که آن موقع صلیبی نداشت و قرمز نشده بود.

باد می زند. روی گوش هات را می پوشانی. چشم چپ جمع می شود.

ماشین ایستاد جلوی ساختمانی در داون تاون که مردی توی لابی اش ایستاده بود. بیرون سرد بود و شب بود و او تنها یک شلوارک داشت. دست هایش را دو طرف بدنش رها کرده و توی لابی ایستاده بود. چشم های مورب و موهای مشکی صاف. بیرون سرد و تاریک و آنجا هم توی لابی کم نور و شاید سرد. یکبار نگاهش کردی. فهمیدی که ترس دارد دیدنش. نه که نمی دانی کیست. که اینجور ایستادنش توی لابی با این سرما. و خب همین ها ترسناکش می کردند و می شد هزار تا حدس زد. بار دوم نگاهش کردی قفل در ماشین را چک کردی و او البته هیچ تکان نمی خورد.

همانجا توی ماشین ماندی. ریز ریز باران گرفته بود. خیابان خالی بود.

پشت شیشه ی طرف دیگر ماشین همان بچه را دیدی که حالا دیگر نمی دوید. ایستاده بود و زل زده بود توی چشم های تو. چشم هاش حیران بودند با برقی عجیب. با دست روی شیشه دایره ای کشید. سر برگرداندی و چشم انداختی به لابی. مرد نبود. حتما زنگ آپارتمانی را زده بود. شاید این فکر او را تبدیل به مردی عادی می کرد و می شد دیگر از او نترسید. شیشه را پایین دادی بچه سرش را جلو آورد. لب هاش تکان خوردند.

_ چی؟

راهش را کشیده بود و رفته بود.

با دست روی شیشه دایره ای می کشم. خالی و مکنده مثل ماه.


پ. ن١: به قول کافکا نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است. مرده ای که توی سرش پر از صداست بیرون می پرد ولی راضی نیست. مدام بیرون می پرد چون هیچ وقت راضی نیست. هیچ نوشته ای راضی ام نمی کنند. نه در سکوت می مانم نه در کلمه نه در صدا. با خودم حرف می زنم و هذیان های نادیده می بافم. هیولایی را می مانم گاه که خودم را قورت می دهم. بی رحمانه مهربان.

پ. ن ٢: آن بچه احتمالا آینه ای با خود دارد و شاید  از زیر زمین آمده.

/ 0 نظر / 4 بازدید