سُر می دادم و لیز می خورد روی دست ها. روی پاها. روی سینه. روی شکم و گاهی روی چین های خیلی ظریف کمی جوهر پخش می شد. روی صورت کشیدن سخت تر بود، که مسیر نادیدنی اش زیادی لیز و ترسی مرموز که روی صورت نوشتن به ورد خواندن می ماند. خودکار آبی فیروزه ای.

نمی شد نوشت و باز نوشته های باد و زیر دیوار و بالای دیوار و روی زمین و زیر زمین و وای...

نازنین بود. نیما بود. ناهید بود. نصرت. نینا... موسیقی می خواند. خوشگل بود. تو عاشقش بودی. دلم برایش تنگ می شد. باید لپ تاپم را می آوردم. کنارم نشسته بود. نگاهش کردم و گفتم دلم برایت تنگ می شود باید بروم فیس بوک... سیاه و سفید شد با چند خط سبز دور و برش. نمی دانم نانا بود. نادیا بود. نصرت بود. شاید نوح بود... ماه بالای سرش بود. خیابان به موازات خاکی بود و خاکی میان بر بود و ابرهای موازی و غبار های سرگردان در نور خورشیدی که می رفت پشت تپه. تند تند راه می رفتم. خاکِ نارنجی.

وسط خاکی، درست روبه رویم پل نیمه کاره بود. پل نیمه کاره وسط خاکی؛ دست راستش می رسید به خیابان آسفالت خیس. دست چپش می رسید به برهوت یا شهر یا دریا. باید از زیر پل رد می شدم. زیر پل اما فقط یک شکاف بود به اندازه ی من و یکی دیگر. شکاف به سرازیری می رسید و بعد باز خاکی و ادامه اش... خاکی و باز ادامه اش. شاید باید لیز می خوردم و می رفتم پایین از شکاف. دراز کشیدم. ترسیدم. بلند شدم. ترسیدم. دراز کشیدم... ترسیدم... پل روی سینه ام سنگین بود. می ترسیدم... دراز که می کشیدی کناره های افق بنفش بود و خاک نرم سر می خورد زیرت و می ریخت پایین. خاکِ نارنجی. چند نفری از شکاف رد شدند و آن پایین شروع کردند به تکاندن خاک لباس هاشان.

هی سمت چپ... سمت چپ... تا تمام بشود و تمام نمی شد. شاید باید به راست می رفتم تا خیابان که اما دور بود حالا. سمت چپ، هی خاکی گودتر می شد. می شد رفت زیر پل و رسید به آن طرف که اما خیلی بلند بود حالا و من شاید باید لیز می خوردم همانجا که شکاف تنگ بود. کسی صدا م کرد. ترسیدم. بد می خندید. خیلی بد. گفتم من اینجا غریبم. راه را گم کردم. حالم از خودم بهم خورد. موهام را از دو طرف گرفتم و پیچاندم دور دست هام. نمی دانم چه شکلی شده بودم. نفرینم کرد. کف دستم را گرفتم جلویش و گفتم آینه. سنجاب بود. موش خرما بود. باسنش را تاب داد و هرهر خندید. خیلی مست بودم.

_ عوضی

کاش نجمه بودم. نیاز بودم. نعمت بودم. نی نی بودم. موسیقی می خواندم. نگاهش کردم گفتم دلم برایت تنگ می شود. لپ تاپم اینجا نبود. باید می آوردمش.

با دستش توی هوا یک بیضی کشید و بعد گفت: اینجوری، استیلِ چرب و پر از چلو کباب زیر نور مهتابی های بی رمق کنار پنجره های کثیف. آنجا که همه جانی اند از بس که همه چیز سیال است و همه عاشقند از بس که همه چیز سیال است و همه دلتنگند از بس که همه چیز سیال است.

رو به روی هم ایستاده بودند. هیچ کدام لخت نشدند. یک نفر داشت خود ارضایی می کرد.

_ نطفه ی من پشت در اتوبوس بسته شد. پدرم همونجا مُرد با زیپ باز. مادرم رفت که از مرز رد بشه.

می گفت و بعد ریز می خندید. پاهام درد می کرد. فلج شده بودم باز انگار. خودکار آبی فیروزه ای که ردش بنفش می شد.

فقط یک فحش بلد بود. نه... فحش نبود. گاهی در جواب بد و بیراه های من و گاهی هم بی دلیل دست هاش را می گرفت جلوی صورتم و می گفت: آینه!

هر وقت ساکت می شدم کف دستش را می گرفت جلویم و می گفت آینه. استخوان های من می‌شکست. و چند روز می گشتم دنبال تکه هایی که دیگر دود شده بودند و رفته بودند. دور اتاق راه می رفت و می گفت اصل بقای جرم و انرژی... می خواستم کف دستم را بگیرم روبه رویش و بگویم آینه

زیر پل دیده بودمش بار اول. می لرزید. زیر پل آسمان خاکستری بود. در کناره هاش به افقِ بنفش می رسید. پل ها همه بغض دارند. بی صدایند. و زیرشان هیچ امن نیست. باد می آید و می رود. زیر پل ها خاکستری ست. فرقی نمی کند ارتفاعشان چقدر باشد. هیچ وقت امن نیستند. برای همین ترس دارند. گفتم دلم برایت تنگ شده. لپ تاپ نداشتم. بادام می خوردم. گفتم بیا بادام بخوریم. کف دستش را گرفت جلویم و گفت آینه.

نه اصلا اسمش هیچ کدام اینها نبود. اولش "ن" نداشت.

روی آینه ها را می پوشاند. آینه ها چشم هاش را قرمز می کردند.

نمی دانم. زن بود؟ مرد بود؟ بچه بود؟ موش خرما بود؟ سنجاب بود؟

_ سنگ!

_ سگ!

_ نه! سنگ! سنگ! فقط سنگ!

_ خب همون دیگه. سگ...

_ "ن "دارد! سنگ! سنگ! سنگ!

کف دستش را نگرفت جلویم.

لب هاش را جمع کرد، با چشم های خیس نگاهم کرد...

_ من یاد ندارم.

_ باشه قهر نکن. همون سگ. سگ.

پرید بغلم. لامپ مهتابی لرزید. نامرئی شد. جای خالی اش اتوبوس شد. جاده، دراز شد. روی دو تا صندلی جمع می شوم. نور قرمز توی اتوبوس قلمروی رویاهای رقصانی ست که باسن های ظریف سبکشان را با آهنگ نامفهوم دور و غم انگیزی ارام تاب می دهند. ما خیلی هستیم. کم... 

...

حالا تنها آن خورشید سیاه بر فراز مرداب ستاره ها و آسمان نیلوفرها و آن درختِ ساکتِ تاب خورده که کسی ندید.

 

پ.ن: نوشته ها همه بازمانده ی خودکشی هایی هستند. چرا باید داستان درست کنم؟ چرا نوشته ها همه دروغند؟ دوست دارم محو بشوم. کجا می شود محو شد؟ بین سکوت؟ بین کلمه؟ نوشتن گفتن نیست. اگر نوشتن خودکشی است پس چرا می لرزم؟ نوشتن جنایت است. خودکشی ادم هایی ست که نمی توانند بمیرند و در لحظه ای که باید بمیرند تند تند می نویسند... چیزهایی که شاید آرزو. شاید فرکانس های سیاه جهان لعنتی.  شاید هیچی. آرزوی پا داشتن است و دست بودن و خود نبودن. چرا تانک نباشم خودم را منهدم نکنم؟ آن حقیقتی که در "من" نیست. در تاریکی... کاش دست بودم. کاش پا بودم. گوش بودم. گوش بودم. چشم بودم. کاش لباس بودم. کاش لیوان بودم. مو بودم. پر بودم. خودم نبودم. می مردم. کاش دلتنگی بودم. کاش شراب بودم. بی خوابی بودم. سکوت بودم. عشق بودم. خودم نبودم. 

/ 0 نظر / 10 بازدید